﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>agnese's title</title>
    <description>agnese's description</description>
    <link>http://agnese.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>اگـــنـس</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 23 May 2012 08:42:14 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>77</title>
      <description>&lt;div class="item-annotations"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class="item-body"&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://www.akkasee.com/files//blogSystem/blogs/kiarang/docu0094.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;اوایل خواهرم را مسخره می کرد. به سوفیا می گفت خرگوش سوفی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;گمانم به خاطر این بود که سوفیا موهاش را- عینهو دو گوش خرگوش- روی سرش گره می زد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;یا شاید به خاطر دندان هایش بود. دندان های جلویی سوفیا عین دندان خرگوش ها بزرگ بود. اما بعد عاشق سوفیا شد. حتی نامه عاشقانه ای به من داد تا بدهم به سوفیا. سوفیا نامه اش را نخوانده پاره کرد و کاغذ پاره ها را از توی پنجره ریخت پایین. بعد از آن بالا فریاد زد :" خفه شو و برو گمشو!" غروب یکشنبه ای بود. حالا غروب هر یک شنبه می آید این جا و چند ساعتی می نشیند روی دوچرخه اش و بعد می رود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;می گوید دلش می خواهد سوفیا یک بار - تنها یک بار- باز هم آن پنجره را باز کند و به او بگوید :" خه شو و برو گمشو!" می گوید دیگر هیچ چیز را مثل آن "خفه شو و برو گمشو!" دوست ندارد. داده است با خط زیبایی در تابلویی برایش نوشته اند:" خفه شو برو گمشو!" می گوید تابلو را کوبیده است به دیوار اتاقش. پدرم می گوید پاک مشاعرش را از دست داده است. من نمی دانم " مشاعر" یعنی چه اما خوب می دانم مدت ها است سوفیا از این جا رفته و دیگر هم بر نیم گردد. یعنی چهار سال پیش که من تازه رفته بودم مدرسه یا یک راننده تاکسی عروسی کرد و رفت جنووا. حالا ما به او عادت کرده ایم. یعنی وقتی غروبی او را روی دوچرخه اش می بینیم که به دیوار تکیه داده، یادمان می آید یک شنبه است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور، انتخاب عکس کیارنگ علایی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/94</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9490758/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9490758</guid>
      <pubDate>Wed, 23 May 2012 08:42:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>76</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;..*&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;پک ِ عمیقی به سیگارش میزند و نگاه ِ عمیقی هم به پیکره ی لاغر و صورتی سیگار ِ توی دستش میاندازد ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;دود ش را فرو میبرد و.. نفسش را نگه میدارد .. &amp;nbsp;دودها را میبلعد .. بیرونش نمیدهد ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;کسی آنورتر فریاد میزند .. این دودهایی که فرو میدهی .. باید پس اش بدهی بیرون .. مگه اولین بارته ؟؟/&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;او به سرفه میافتد ... و هی سرفه میکند ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;نه اولین بارم نیست ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;به من نگاه میکند ! به یک چیزی تشبیهش کن ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;شانه هایم را میاندازم بالا .. ماشین حساب را میگیرم دستم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;پنجره را بیشتر باز میکند ... به کبوترهایی که روی رف ِ پنجره نشسته اند .. سیگارش را تعارف میکند ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;و بعد قش قش میخندد .. کام ِ دیگر میگیرد و قورت میدهد ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;بعتر با صدایی ..بلند جوری که همه بشنوند میگوید .. فقط دود سیگار نیست که هضم نمیشود .. لعنتی ...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;این چرای لعنتی &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000080; font-size: small;"&gt;که گیر کرده توی گلویم هم هضم نمیشود ...لعنـــتـی ..لعــــنـــتـــی !!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/93</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9465393/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9465393</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 07:04:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>75</title>
      <description>&lt;p&gt;..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بـه تمام ِ زنان ِ سرزمینم ..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;خواب میدیدم .. در خیابانی هستم که نمیشناسمش هیچ .. کوچه تاریک تاریک بود .. هیچ کس نبود .. میترسیدم .. به خیابان ِ مجاور میروم ...مردی دارد دنبال .. دو کودک میکند .. آنها مرا میبینند .. به سمت من میدوند .. دستهایم را باز میکنم .. آنها مراد آغوش میکشند .. مرد عصبانیست .. دنبالمان میکند .. ما میدویمم .. ما تمام ِ کوچه را میدویم .. سگی نمیدانم از کجا در میاید .. به من حمله میکند .. بازویم را گرفته .. ول نمیکند .. درد میپیچد به جانم .. ترس هم .. جیغ میکشم .. از خواب میپرم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;ساعت کمی از 3 گذشته است .. نور ِ کمی به هال تابیده .. صدای مامانه میآید .. دارد یک آواز ِ قدیمی را زمزمه میکند .. مامان هر وقت این آهنگه را میخواند یعنی دلش حسابی گرفته .. یعنی اوضاع بر وقف ِ مرادش نیست .. میروم نزذش .. دارد توی آشپزخانه شیرینی درست میکند .. تخم مرغها را شکسته و دارد با همزن دستی بهمشان میزند .. مرا نمیبیند ..نزدیکتر میشوم .. چشمش به من میافتد .. کمی از جا میپرد .. اینجا چه میکنی ؟ چرا نخوابیدی ؟ ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;این سوالی بود که من میخواستم ازت بپرسم مامان .. چرا نخوابیدی ؟ ظرف ِ بلور را از دستش میگیرم و شروع میکنم به هم زدن تخم ِ مرغها .. قرصات و باز نخورده بودی ؟ دستی به موهای کوتاهش میکشد .. خوردم .. اما..دیگر اثر ندارد .. میگویم حالا چرا داری شیرینی میپزی ؟ میگوید .. فردا روز ِ مادر است .. میخواستم ببرمشان بهشت زهرا .. خیرات ِ مامان جون کنم .. امسال من مادر ندارم ... و بغضش میشکند .. انگشتهای لاغرش را توی موهای کوتاهش فرو میبرد .. طره ایی میافتد جلوی چشمهایش .. میروم .. آن طره ی طلایی را میخوابانم پشت ِ گوشش .. شانه هایش میلرزد ... میبوسمش ..الان تمامش میکنیم خوب ؟! .. بعدتر شیرینیهای کوچک است که توی فر آرام میگیرد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;..*&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;میگوید تو یک دختر ِ مالیخولیایی هستی ..باید بروی بچه بزرگ کنی .. نه اینکه بخواهی اینجا کار کنی .. این محیط کاملن مردانست .. تو هیچ شانسی نداری .. بیای اینجا همه به چشم ِ یک رختخواب بهت نگاه میکنند .. باید بروی در محیطهای کوچک .. کار کنی .. بر عکس ِ تصوری که از خودت داری .. هنوز توی رویاهای 20 سالگی ات سیر میکنی .. کی میخواهی بزرگ شوی ؟ کی میخواهی واقعیت را بپذیری ؟ ..این اراجیفتم جمع کن .. از رویاهات بیا بیرون .. به او که فکر میکند مرد است .. میگویم .. تو هیچی راجع به من نمیدونی .. من یک دختر کوته فکر نیستم .. من یک زنم .. من رازهای بیشماری درون ِ خودم دارم .. که ای کاش میتونستم به کسی بگویمشان ..بریزمشان بیرون حتی .. شاید که کم شود این همه بار .. این همه غم .. من کارهایی کرده ام .. که تو حتی به فکرت هم نمیرسد .. که تو عاجزی از انجامشان .. من درد دارم .. من زخمی ام ..من بار ِ هزار آرزوی به دنیا نیامده .. مرده اند ؛ &amp;nbsp;را به دوش میکشم ..نه تورا و نه هیچ مرد دیگری را در این اندوه شریک نخواهم کرد .. اصلن میدانی چیست آقای رئیس .. گور ِ بابای این کار ِ لعنتی .. گور ِ بابای ..؟؟؟ &amp;nbsp;گور ِ بابای افکار کوچک .. گور ِ بابای خودت اصلن .. &amp;nbsp;بلند میشوم از اتاق میآیم بیرون ... حالا فقط به صندلی خالی من خیره مانده ...در حالی که دهانش باز است .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;پ ن : خواهش میکنم کپی شان نکن .. اینها پروواسی منند .. توی فیض بوک نبریتش .. اینها کلمات منند .. اینها بچه های منند .. به من حق بده ..بگذار بچه هایم اینجا بزرگ شوند .. خانه شان اینجاست .. حالا خود میدانی و وجدانت ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;پ ن 2 : در روزی که متعلق به زنان ِ سرزمینم است .. برای تمام ِ حواهای وطنم .. شادکامی آرزومندم .. بوی یآس میآید ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div id="div_4401473" class=" "&gt;&lt;img id="photo_4401473" style="width: 540px; height: 405px; cursor: default;" title="" lang="540_405" onclick="setMousePosition(event,'photo_4401473')" src="http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/1468/4401473-b.jpg" alt=" - س ک و ت  دو,بهار ایرانی,زهره ب,باران آبی,تنهایی پرنده    ,مریم ب,یک تنها مثل تو,آدورینا ,اگ نس,ساره ,افروز ھمیشہ بہار,طنین  ,مهراز ابر," usemap="#mapphoto_4401473" border="0" /&gt;&lt;map id="mapphoto_4401473" name="mapphoto_4401473"&gt; 
&lt;area lang="352,109,2" onmouseover="showFaceNameInPhoto('س ک و ت  دو','352','109',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="352,109,2" href="name/sokut_2" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="350,100,1" onmouseover="showFaceNameInPhoto('بهار ایرانی','350','100',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="350,100,1" href="name/barani64" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="348,109,2" onmouseover="showFaceNameInPhoto('زهره ب','348','109',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="348,109,2" href="name/zohreh_b" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="348,119,5" onmouseover="showFaceNameInPhoto('باران آبی','348','119',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="348,119,5" href="name/baran_abi_ir" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="348,100,1" onmouseover="showFaceNameInPhoto('تنهایی پرنده    ','348','100',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="348,100,1" href="name/narvandar" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="346,94,1" onmouseover="showFaceNameInPhoto('مریم ب','346','94',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="346,94,1" href="name/garshivaz_alfi" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="346,105,2" onmouseover="showFaceNameInPhoto('یک تنها مثل تو','346','105',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="346,105,2" href="name/nilkabud" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="344,96,1" onmouseover="showFaceNameInPhoto('آدورینا ','344','96',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="344,96,1" href="name/boghz6" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="339,97,2" onmouseover="showFaceNameInPhoto('اگ نس','339','97',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="339,97,2" href="name/0rkideh" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="339,107,3" onmouseover="showFaceNameInPhoto('ساره ','339','107',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="339,107,3" href="name/afsaneh51" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="339,101,2" onmouseover="showFaceNameInPhoto('افروز ھمیشہ بہار','339','101',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="339,101,2" href="name/gole_hamishebahar84" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="334,81,8" onmouseover="showFaceNameInPhoto('طنین  ','334','81',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="circle" coords="334,81,8" href="name/tanine_baran" target="_blank" /&gt;
&lt;area lang="-7,55,93,155" onmouseover="showFaceNameInPhoto('مهراز ابر','43','105',4401473)" onmouseout="hideFaceNameInPhoto()" shape="rect" coords="-7,55,93,155" href="name/hyy_haa" target="_blank" /&gt;
&lt;/map&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/92</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9424361/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9424361</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 06:29:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>74</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;مردم میگن بچه ها شبیه ِ والدینشونن !اونا از پدر و مادرشون میآموزند ..وراثت و ژنتیک هم .. &amp;nbsp;و آنها را بکار میگیرند .. وقتی در تعامل با دیگری اند .. * .. خواهره میگـوید برویم پارک .. نمیدانم &amp;nbsp;چرا دلم هوای پارک رفتن کرده ؟ .. روزبه تا اسم ِ پارک را میشنود .. مثل ِ فنری که از &amp;nbsp;جا در رفته باشد .. میپرد ..آره آررررههه .. پارک پارک پـــارک .. خاله تو رو خدا .. وقتی آویزونم میشود .. وقتی میبینم تنها آرزویش در این لحظه رفتن به پارک هست .. نمیتوان نـــه بیاورم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;یک پیراهن ِ مردانه ی آبی .. آستین کوتاه برایش خریده ام .. نمیدانم چرا آنقدر آنرا دوست دارد .. از تنش در نمیآورد ..میگویم بیا لباست را عوض کنم تا خوچگل شوی .. میگوید نـع این خوبه .. و دستهایش را دور ِ تنش حلقه میکند و مقاومت میکند .. از خیر ِ عوض کردن لباس میگزرم .. شلوارک ِ سفید و جورابهای سرمه ایی را به پایش میکنم و موهایش را شانه میزنم &amp;nbsp;و 3 تایی &amp;nbsp;به پارک میرویم ... برده امش محوطه ی بازی .. دارد تاب میخورد .. خواهره دارد آرام هلش میدهد .. خانومی میگوید .. بچه ی شما نیست نه ؟ میگویم چطور ؟ اینکه اینقدر بهش رسیده ایید .. مادرها وقت ِ اینکارها را ندارند ... و آه ِ بلندی میکشد .. به پسرک خودش نگاه میکند که بغل دست ِ روزبه تاب میخورد .. حواسم را از او میگیرم و به خواهره میدهم .. مرا صدا میزند .. " اگنس برم بستنی بخرم ؟ " با سر جواب ِ مثبت میدهم ..میدود به سمت ِ سوپر مارکت .. روزبه جیغ میکشد میخواهد از تاب بیاید پایین .. انگشت ِ شصتش را میمکد .. با وعده ی بستنی مجبورش میکنم شصتش را بیاورد بیرون .. خوشبختانه بستنی به موقع میرسد .. بستنی به دست میدود &amp;nbsp;سمت ِ خیل ِ بچه ها .. دخترک ِ کوچکی حدود 4 ساله مانتوی مرا میکشد و از من میخواهد تا موهایش را پشت ِ سرش ببندم .. همین باعث میشود تا مدتی چشمم را از روزبه&amp;nbsp; بگیرم ..موهایش را میبندم .. دخترک با عشفه ایی ناشیانه .. بای بای کنان دور میشود .. ناگهان مردی جلویم ظاهر میشود ..در حالی که دست ِ روزبه را در دست دارد .. میگوید این بچه ی شماست .. حوصله ی توضیحات ِ اضافه ایی را که به او مربوط نیست را ندارم .. فقط میگویم بله ...میگوید دست مریزاد خواهر .. چی چی به بچه یاد دادید ؟ نگاه کنید ؟ دست ِ پسر ِ دیگری را که همسن ِ روزبه .. اما لاغر ترست را بالا میآورد .. نگاهش کنید .. تا میتوانسته&amp;nbsp; کتکش زده .. این یک وحشی ست .. . روزبه را هل میدهد طرف ِ من .. روزبه تلو تلو میخورد و یک لگد جانانه ی دیگر نثار ِ کودک بینوا میکند .. روزبه را سریع از جلوی چشم ِ آقاهه دور میکنم و آنرا پشت ِ سرم قائم میکنم .. با هزار بدبختی و التماس .. او را به آرامش دعوت میکنم .. بعد با خفت ِ تمام از او عذر خواهی میکنم .. اما دلم بیشتر برای بچه ِ میسوزد .. خم میشوم و گونه ی خیس ِ پسرک را میبوسم و از دلش در میآورم .. مرد در حالی که دارد بد و بیراه میگوید دور میشود ..کمی شکست خورده و عصبانیم .. اما لبخند میزنم واز روزبه میپرسم .. که چرا بچه را آن همه کتک &amp;nbsp;زده است ؟ .. با قلدری تمام میگوید .. بهم خورد بستنیم افتاد ..حقش بود .. مگه کور بود ؟.. به او میگویم کار ِ درستی نکرده .. بعدتر دیگر نمیدانم چه کنم ؟ دستش را میگیرم و با خواهره برمیگردیم خانه ... توی دل میگویم .. یعنی اگه روزبه پسر ِ من بود چه شکلی از آب درمیومد ؟ ولی چیزی که مهمه&amp;nbsp; اینکه ... ما بیش از چیزی که فکر کنیم .. شبیه ِ والدینمونیم ...مردم میگن بچه ها شبیه ِ والدینشونن !اونا از پدر و مادرشون میآموزند ..وراثت و ژنتیک هم .. &amp;nbsp;و آنها را بکار میگیرند .. وقتی در تعامل با دیگری اند ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/91</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9403718/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9403718</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 09:18:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>73</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مـنـو روز بـــه&amp;nbsp; 1&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;کمی از ظـهـر گذ شته است .. اما هوا ابری و خنک .. دارد رعد و برق میزند .. اما باران نمیبارد .. این هوا را دوس دارم .. این جیغ های خـفه ی آسمان را ..قبل از باریدنش را دوس دارم ..پنجره ی اتاق خواب را باز میگزارم .. تا هوای خنک&amp;nbsp; و بوی باران بدود داخل ... به قول ِ مامانه توی هـپروت بودم که روزبه جیغ میزند .. بلند و ممتد جیغ میزند .. یادم نبود او اینجاست .. خدایا بیش از دوازده ساعت ِ که او خواب است .. میدوم توی هال .. بغلش میکنم .. آرام نمیشود .. بغلش میکنم و میبرمش حمام .. پیراهنش را درمیآورم .. عرق کرده است .. تن برهنه اش را میبوسم .. جیغ میزند .. تو مامانم نیستی .. به آرامی میگویم .. " میدانم " .. بلند جیغ میزند ..خیلی بلند .. کلافه شده ام .. میگویم .. مامان رفته مسافرت یادت میاد ؟ .. بازم جیغ میزند .. برایش لقمه ی نان و پنیر میگیرم .. همه را میخورد .. باز هم میخواهد .. یکی دیگر میدهم ... میگوید بریم آب بازی ! میبرمش به حمام .. آب ِ خنک را باز میکنم .. دستهایش را میگیرم زیر ِ شیر ِ آب ..دیگر جیغ نمیزند .. کمی ارام شده .. میگوید .. آخیش خنکه .. میگویم ؛ تشنه ت نیست ..مات نگاهم میکند .. جمله ی خودم را تکرار میکند " تشنه ت نیست " .. و از طرز ِ نگاهش میفهمم .. متوجه نشده چه میگویم ؟ خنده ام میگیرد .. ایندفعه میگویم .. آب میخوری ؟ میگوید&amp;nbsp; تـ ِ دوری ؟ ما تــ ِ لیـبان ندالیم ؟ (چه جوری ما که لیوان نداریم ؟ ) .. دستهایم را به هم میچسبانم .. گودشان میکنم تا آب بماند توی شان ..میگویم .. اینجوری ! حالا سرت را خم بکن و از دستهای من آب بخور .. با شک میآید و امتحان میکند .. همه ی آبها را میخورد و باز هم میخواهد ... اینقدری آب میخورد که میترسم بیش از این بخورد یک طوریش بشود ..میگویم .. نه دیگر بس است .. جیغ میکشد .. اردک ِ زرد ِ پلاستیکی را از زیر ِ قفسه میکشم بیرون .. میگویم بیا به این آب بده .. اردکه را میگیرد و شروع میکند بازی کردن .. هنوز قد راست نکردهام که ..آبیاری میشوم .. اولش فکر میکنم ..پیج ِ شیر ِ آب را اشتباه &amp;nbsp;فشار داده ام و این دوش ِ آب است .. روزبه را با سرعت میزنم زیر ِ بغلم و از زیر دوشی .. &amp;nbsp;دورش میکنم تا دمای آب را تنظیم کنم وبعد &amp;nbsp;بگذارم آب تنی کند .. اما دیدم نـــُچ .. هنوز دارم خیس میشوم ..و اگر تو هم مثل ِ من فکر میکردی از دوش ِ حمام است .. باید به حضورتان برسانم که خـیر دوست ِ من !!!! با ناباوری به روزبه نگاه میکنم .. نفـس ِ عمیقی میکشد و میگوید .. آخـــیـــس .. لـاحـت ســُدم ...شما بخوانیدش .. آخیش راحت شدم ... دوس دارم بزنم توی سرم و بدوم زیر ِ دوش و جیغ بزنم .. اما باید لبخند بزنم ُ او را بگزارم همانجا بازی کند وگرنه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;میروم لباسهایم را عوض کنم ... و توی دستشویی خودم را بشورم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/90</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9384153/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9384153</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 17:43:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>72</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #003366;"&gt;ایستاده ام کنار پنجره ..با فنجان ِ چایی در دست .. دستهایم را دور ِ فنجان حلقه کرده ام ... گرم است .. باران اردیبهشت را که میبارد نرم و بوسه میزند به برگ های تازه ی خورمالو ..را نگاه میکنم .. پرده را میزنم کنار .. پنجره را باز میکنم .. باد اهنگ ِ مرا ببوس .. میآورد داخل .. پسر همسایه مینوازدش .. خیلی وقت بود که نمینواختش .. دلم برای این ملودی تنگ بود .. چشمهایم را از باغچه میگیرم .. مردی کنار ِ در ِ آهنی ساختمان نشسته است .. پاهایش را بغل کرده و هماهنگ با آهنگ میخواند .. " مـرا بـبـوس .. مرا بـبـوس .. برای آخرین بار .. تو را .. " ...بعد رد ِ لبهای خیس و ناآرام مرد است .. روی پیکر سرد ِ و آهنی در ورودی .. سرش را تکه میدهد به حلقه .. پسر ِ همسایه این بار بلند تر و سریعتر .. روی کلاویه ها میدود .. مرد هم بلندتر میخواند .. مرا ببوس .. مـرا ببوس .. باران نرم میبارد و بوسه میزند بر مرد ..در ِ آهنی ِ ساختمان ِ اول از خیابان یازدهم هم . ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" align="baseline"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/1awqj5xtm2t4kzfym.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/89</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9328049/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9328049</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 13:35:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>71</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;یادم میاد خاله مهارت خاصی تو پنهان کاری داشت ... همون مهارتی که اغلب زنها بلـدند .. او میتوانست بعـد از یک گریه ی مفصل و طولانی .. صورت ِ خودش را به کمک کرم پـودر .. سفید کند ./ و یا حتی گلبه ایی و بـرنزه شاید .. اما چیزی که حالا فهمیدم و اون موقع ها نفهمیده بودم .. این هست که .. او میتوانست .. شواهد .. یک جدایی ناجور و یک روز ِ تلخ ُ .. با پنکیک زدن به صورت و گلبه ایی کردن ِ گونه ها با رژ گونه .. و بلخره کار گذاشتن ِ یک لبخند ِ صورتی .. بنفش .. قرمز &amp;nbsp;ِ براق ..بر روی لبها .. آنها را بپوشاند ..از بین ببرد حتی لحظه ایی .. بزند توی دهان ِ دنیا اصن .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;پ ن : تمام ِ عود ها را .. چوب های دارچین را .. شمع های ساعتی صورتی را .. رژلب های قرمز را .. فیلمهای عاشقانه را .. عکسها را .. سیم کارت ِ ایرانسل ِ را که برای امتحان کردنش گرفته بودیم ... آنموقع سرافراز بیرون آمد .. بعد نمیدانم چه شد ؟ کجای داستان را ننوشته بودیم نیل که اینگونه شد ؟ .. بعد .. دیگر چه جا گذاشته ام نیل ؟ آهان کتاب ِ برادران کارامازوف .. که تا صفحه ی 625 خوانده بودیم را ... میگزارم همه شان را توی چمدان .. و میبرم و میگذارمشان توی زیر زمین .. مرا ببخش نیل .. باید زندگی کنم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;پ ن 2 : میایستم به تماشای طلوع ِ اول ِ اردیبهشت ماه .. روزی که دوباره از راه میرسد .. یادِ من باشد .. نینا میآید .. داداشه ِ هم .. باید بروم میوه بخرم .. شیرینی هم ..و چه میگفت سهراب ؟ یاد ِ من باشد تنها هستم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/pwbsue5dc1hq2z8xgo24.jpg" alt="" width="494" height="494" /&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/88</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9303507/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9303507</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 06:58:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>70</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;او عینکش را روی بینی صاف میکند .. موهای سفیدش را به سمت ِ چپ هل میدهد . .. حرف که میزند .. با خودکار ِ طلایی آمریکایی اش .. روی هوا نقطه میکارد .. چشمهایم را میبندم تا تصور کنم این همه نقطه های کور ِ توی هوا را .. حالا صدایش .. شفاف تر شده .. مث ِ نوری که خودش بتابد از پنجره ..مستقیم .. تنها و بیواسطه .. نه که فقط از توری پرده ِ گذر کرده باشد ...صاف و رسا .. "&amp;nbsp; میگفت : آدمها توی رابطه هاست که بزرگ میشوند .. که قوی میشوند .. که پیچ و خم و زندگی دستشان میآید .." .. یاد ِ دایی فتح میآفتم که مامان میگفت .. چشم بسته رانندگی میکرده .. میگویم ؛ مث ِ جاده میماند .. آدم یاد میگیرد.. آدم تمام ِ پیچ و خمها را یاد میگیرد .. حفظ میشود حتی ..دوباره عینک را روی بینی جابجا میکند .. با خودکار ِ طلایی آمریکایی اش .. نقطه ایی دیگر در هوا میکارد .. و نگاه ِ عاقل اندر صفیهی به من میاندازد و میگوید .. دقیقن ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;میگویم .. زخمهایی توی زندگی هست .. که خوب نمیشوند .. جایش میماند روی تنت .. توی قلبت .. توی تمام ِ سلولهایت .. تو میمیری .. اما زنده ایی .. شاید بعدهاتر به خاک سپرده شوی .. شاید .. میگوید ؟ خوب .. یکجوری خوب میگوید که انگار .. چه میدانم که انگار .. دارد فیلمنامه میخواند .. !! هیچ نمیگویم .. به ساعت نگاه میکنم .. تا تمام شود این وقت ِ ملاقات .. دستم را خوانده .. میگوید تا تایید نشوی از این در نمیروی بیرون .. من لبخند ِ ساختگی شادی تحویلش میدهم .. دو تا کلمه ی قلمبه تر .. میخندد قش قش .. و نقطه های نا مرئی دیگری با آن خودکار طلایی .. توی هوا مینشینند ...دستهایم را به هم قفل میکنم . یک نفس ِ عمیق و یک دعای قدیمی که مامانبزرگه یادم داده بود ... نه نه نمیشود .. باید از نیل معذرت بخواهم.. بخواهم که گوشهایش را بگیرد .... نه تنها از نیل از همه ی آدمهای خسته .. همه ی آدمهای تنها .. از همه ی ماها ..بعدتر ادامه میدهم ... خوب همه ی ما میدانیم دکتر .. که خود کشی .. کار ِ آدمهای ترسوست ( تـو بخوان خـــســـتـــه .. نـفـسـ بـریـده ) .. و نــا امــید .. ( تو بخوان ..انتظار ِ خبری نیست مرا ) ...مگر نه.. آدمهای دیگری میآیند .. ( آن مرد 10 سال است که قرار است بیاید.. نیامد اما ... نمیآید اما .. این را از آن پیچ و خمه از بر شده اییم ..اینرا دیگر منو تو خوب فهمیدیم .. ).. که دنیا زیباست .. هیچ لزومی ندارد که دست به به همیچین کار ِ عبثی بزنیم ...دوباره خودکار ِ طلایی آمریکایی یک سوراخ ِ دیگر روی هوا میکارد .. آفرین ..براووو &amp;nbsp;دیگه ..؟؟؟ &amp;nbsp;امممممممممم.. آهان .. زندگی گرمای دلهای بهم پیوستست .. تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.. دوستان خوبی دارم .. 2 تایشان را دوباره پیدا کرده ام ..بقیه شان را از خودم بیشتر دوستتر دارم ..میگوید همین .. لبخند میزنم ..خودکار طلایی را روی میز هل میدهد .. و کف میزند .. بلند بلند ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/9ryquuebki2g0izmglj.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;من هنوز گریه میکنم , ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;تو هنوز در تعجبی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;از چه روی , &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;هر نرسیده به صبح&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;خواب ِ هزار ماهی ِ&amp;nbsp; سیل زده را میبینی؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&amp;nbsp;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;دوستان ِ من کجا هستند ؟ روزهاشان پرتقالی باد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/87</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9212799/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9212799</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 07:09:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>69</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;لحظه هایی در زندگیت است که هر لحظه جان میدهی ؛ هر لحظه همچون کاغذی که مچاله اش کنند ؛ .. کمرت خورد میشود .. مچاله حتی ..بیحرکت .. کرخت .. میدانی اینجا چرا هم ..دیگر رنگ باخته..بیش از سال تحویل بود به گمانم خواب دیدم .. زلزله شدست ..من این ور ِ آورم و نیل آنورِ آوار ..صدایش میزنم بر نمیگردد .. تنها خیره نگاه میکند و میگذرد .. من فریاد میزدم &amp;nbsp;"کمک " .. هیچکس نبود اما ..بعدتر ساعت بود که ..هشت ضربه نواخت یعنی که ساعت هشت ِ صبح است .. باید به نیل بگویم حواسش باشد .. من خواب ِ بدی دیدم ..اوپراتور میگوید .. دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است .. شماره ی خانه شان را میگیرم .. بعد زمین میچرخد .. آسمان هم .. کسی میگوید .. بیمارستان .. دعا .. من نمیشنوم دیگر ..گوشهایم سوت میکشد ...حالم به هم میخورد... میدوم سمت ِ دستشویی .. تمام ِ خودم را روی آینه ی روشویی بالا میآورم ... صدای شلیک ِ بمب میآید .. سالِ جدید است انگار .. این بهار شروع نشده که جهنم شد .. ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا ؟؟ .. بعدتر فقط اشک است که به داد ِ من میرسد .. و فقط اشک ..و خدا که حالا چقدر دور است و چه نزدیک شاید .. میدانی خدا هر کسی باید در دنیا کسی را داشته باشد ..که حرفهای خودش را آزادانه به او بزند .. بدون ِ سانسور .. بدون ِ رو درباستی ..بدون ترس حتی ..بدون خجالت .. بدون شرم .. بدون قضاوت شدن ..مگر نه آدم از تنهایی دِق میکند ..یادت هست خدا ..نیل برای من اینگونه بود ..دیگر حرفی شادم نمیکند .. کسی تسکینم نمیدهد .. وقتی میگویند خودش خواست .. خودش کرد ..میخواهم طرف را تکه تکه کنم ..دستهایم را مشت میکنم .. بغضم را قورت میدهم .. اما از چشمهایم میپاشند بیرون .. چشمهایم وحشی شده اند ...حتی وقتی میخواهم اندکی چای بنوشم ..اشکها موازی سرازیر میشوند .. روی چانه به هم میرسند و تالاپی میافتند توی فنجان ِ چای.. من چای را هم با اشک مینوشم ..با غم .. با نیل .. این درد ِ جانکاه ِ تمام نشدنی .. ای خدای بزرگی که جز تو خدایی نیست بشود فقط بار دیگر باشد ..بخندد .. به من پیام بدهد .. کلاه قرمزی شروع شد .. بعد هر دو هفت ساله شویم و توامان به هم پیام &amp;nbsp;&amp;nbsp;بدهیم .. " کاش دایناسورت بودم " ...و من دیگر تا آخر عمرم این سوال را هی هر روز .. هی هر لحظه ..هی هر کجا از خودم نپرسم .. که چرا نیل ِ من .. ! &amp;nbsp;خودش را کشت ..؟؟.. لحظه هایی در زندگیت است که هر لحظه جان میدهی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;تا بینهایت ، بی نهایت .. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;بیا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;انتهایَ م را نقطه بگذار و تمامم کن .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;سه نقطه ها درد دارند ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;چیزی در من لنگ میزند ... چیزی شبیه هیچ چیز (!).&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div id="div_5150011" class=" "&gt;&lt;img id="photo_5150011" style="width: 600px; height: 397px; opacity: 1;" title="" lang="600_397" onclick="setMousePosition(event,'photo_5150011')" src="http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/1717/5150011-b.jpg" alt="" usemap="#mapphoto_5150011" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/86</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9166306/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9166306</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Mar 2012 07:19:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>68</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;پیشتر ها امید بسته بودم به 90 .. فک میکردم مهربان است .. فک میکردم آغاز است .. پایان بود اما ..&amp;nbsp;و سرد .. و تلخ... من بوف کور میخوانم و چای میخورم و&amp;nbsp; فقط میگذارم ..بهار از من بگذرد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;&amp;nbsp;....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;ul&gt;
&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;در دل قصه اسطوره عشق&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;هیچکس نیست که وردی گوید&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;و به یاد اندازد&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;ظلمت خسته شبهایم را ...&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;دست تو خشک از عشق&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;حرفهامان مسکوت&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;اشکهامان پنهان&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;قاصدکها مردند&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;همه را باور کن&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000080;"&gt;&amp;laquo;ساره ظهری&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div class="genWall_row_descr clearfix"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class="activityListRow_userWall_pic clearfix"&gt;
&lt;div id="wall_icon_53892" class="wall_icon" style="display: none;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;span onclick="showFullSizePic(&amp;quot;http://www.facebookiha.com/farsi/i/attachments/1/1320990030663006_large.jpg&amp;quot;)" onmouseover="c_$(&amp;quot;wall_icon_53892&amp;quot;).style.display=&amp;quot;block&amp;quot;;" onmouseout="c_$(&amp;quot;wall_icon_53892&amp;quot;).style.display=&amp;quot;none&amp;quot;;"&gt;&lt;img src="http://www.facebookiha.com/farsi/i/attachments/1/1320990030663006_large.jpg" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://agnese.persianblog.ir/post/84</link>
      <author>اگـــنـس</author>
      <comments>http://agnese.persianblog.ir/comments/384411/9139680/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-384411.post-9139680</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Mar 2012 15:49:41 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
