64
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩  

بیشترها فکر میکردم نمیشود .. نمیشود تمام ِ زندگی ات را جمع کنی .. بریزی توی چمدان ِ کوچک ِ قدیمی و بزنی اش زیر بغل چون دسته اش شکسته ...و بروی و بروی و دور شوی از هر چه رنگ ِ تعلق دارد .. بایستی رودر روی یک ..کوچه ی غریب .. خیابانهای غریبتر .. آدمها غریبه تر .. بیشترها خجالت میکشیدم .. حتی کیفم مدل ِ سال نباشد .. چه برسد به اینکه برش دارم بروم جایی .. حالا فک کن با یک چمدان ِ دسته شکسته .. من ؟ باورم نمیشود این منم !!! ..حالا عصرها مینشینم با یک فنجان نسکافه ی فوری در دست ..روی رف ِ کنار پنجره ..نسکافه های فوری فقط این قابلیت را دارند که گرمت کنند مگر نه هیچ با قهوه قابل ِ قیاس نیست هیچ ..داشتم میگفتم مینشینم روی رف ِ پنجره و به سیمهای برق ِ غریبه نگاه میکنم .. به خط ممتدشان .. به گستردگیشان تا افق .. به این خطهای موازی  سرد ..و به کلاغها که جا به جا نشسته اند روی این سیمها..به چشمهایشان .. که به خیالت میرسد .. ذل زده اند به تو .. که خجالت میکشی .. یاد حرف ِ مامان بزرگه میافتی .. که میگفت " توچقدر  حیا داری دختر" .. تلخ میخندم ..یاد خاکسپاری که میافتم ..ملافه( ملحفه )  را از چمدان میکشم بیرون .. جای پرده میآویزمش به پنجره ..که کلاغها را نبینم ..اینجا تا چشم کار میکند بیابان است.. یک بیابان که  سفید پوشیده .. به لباس ِ سیاه ِ تنم نگاه میکنم .. همرنگ کلاغها شده ام ..در آسمان یک دسته  پرستو س ..انگاری که برمیگردند...پس میشنوی  صدای قدمهای بهار را .. وای بهار را .. تا به حال نفهمیده بودم .. چه تند میگذرد روزگار .. چه آرزوهای محالی برای این  90 لعنتی داشتم ..چه خوش باور ِ ساده ایی بودم من .. خدای بزرگ ِ مهربان .. تو که آن بالا نشسته ایی.. و گمانم آرزویی نداری .. بگو برای این ی ِ ماه ِ باقی مانده .. معجزه ایی برایم پنهان کرده میباشی ..بیشترها فکر میکردم نمیشود آدم تمام ِ زندگی اش را جمع کند ..بزند زیر ِ بغل و برود .. حالا میبینم .. میشود ..

 


qy6elinclihxsgj1id3t.jpg