54
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠  

 

 

 

...
یه لحظه هایی هست.. سیگارت دستته .. چاییت روی میزه ..
به سیگارت پک می زنی .. چای وسوسه ت می کنه ؛
مقاومت می کنی .. خودتم می دونی .. خیلی لذت داره که .. چاییت صبر کنه
سیگارت تموم بشه .. بعد بخوریش !!
یه دفعه
احساسِ رهایی می کنی .. چایی رو که خوردی .. یه لبخند می زنی و سیگارِ بعدی رو روشن می کنی !

 

 

 

از تو
فقط
یک بوسه می خواهم
آرام
فقط به اندازه ی
یک دَم
بازدمش مالِ تو !

 



 
53
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳  

من این روزها دلم هیچ نمی خواهد ....
اما شاید یک راهی ...
مسیری ...
یا ماشینی باشد که برود ...
بی وقفه ..
بدون ایستگاه و سکون ...
فقط برود و برود و ادامه داشته باشد تا ته دنیا ...
کنار دست راننده بنشینم و صدای موزیکی باشد و باد بیاید و شب باشد و بشود از پنجره چراغ ماشین های دیگر را تماشا کرد ....
مهم نیست راننده اش کیست و گاهی دستهایم را بگیرد یا نگیرد ؟؟...
نگاهم کند یا نکند ...؟؟
مهم این رفتن است ..
این نماندن و نبودن و عبور کردن ...
حالا فقط همین را می خواهم ...
بگذار این جاده خطر باشد ...
درد داشته باشد و ته نداشته باشد ...
برای این لحظه های طاقت فرسا ، من دلم نه تو را می خواهد نه او را .....
خــــــدا هم که انگار خواب است ...

 

Image Detail