تو زیبایی ... جذابی ... خوش تیپی ... مهربانی ... دلسوزی زیاد ... زیاد اذیت میکنی و همانقدر هم محبت ... ! اینها را همه میدانند . اینها را نمیخواهم بگویم .
میخواهم بگویم تو آرام کردن بلدی ... و خوش بحال ِ آنکه تو آرامش میکنی / نوازشش میکنی ... خوش بحال آنکه نگاه ت مال ِ اوست ... خوش بحال آنکه تو قرار است مواظبش باشی ... و او حتما باید بلد باشد چطور نگهت دارد ... که نشکند دلت را ... که تو زود دلت میشکند و زیاد ... ! که تو همینقدر که زیاد پر خشم میشوی ؛ زود هم آرام میشوی .
تو بلدی دست را یک جور ِ خاصی ببوسی ... تو بابای لاولی میشوی ... از آن خواستنی ها ... از آن میشود مرد برایشان ... از آن بهترین بابای دنیا ... مث ِ بابای هوو ومم ... !
این ها را وقتی میفهمم که صدایت نازک و رگه دار میشود از او که حرف میزنی . وقتی میفهمم که میدانی آب نبات چوبی دوست دارم و ... هی برایم میخری .
تو زندگی کردن را بهتر بلدی از من ؛ گیرم که گفته باشم روی هوا راه میروی ... حداقلش این است که بلدی لذت را ببری ... همان قدری که من بلد نیستم / نمیشود . تو بلدی ترست را نشان بدهی آن وقت هایی که نگران میشوی و پر اضطراب ... آن وقت هایی که میگویم وقتی کاری نمیتونی بکنی جوش ِ بی خود نزن . من هم میترسم ... پر پر میزنم ... آن وقت هایی که خودم را قایم میکنم . آن وقت هایی که هیچ کس نمیفهمد . و آخ ... کاش بلد بودم مثل ِ تو پر ِ نگرانی بشوم ... که بگویم من میمیرم از بعضی چیز ها ........... !
تو که اینجا را نمیخوانی . قرار نیست هم بخوانی . من موهایت را میکشم اگر فضولی کنی توی دفتر هام . حالا دفتر هام را بلدم یک جای خاصی قایم کنم که تو پیداشان نکنی .
نمیدانم چرا مینویسم ...
شاید بعد تر ها خواندی . شاید بعدتر ها که من قرار باشد بمیرم یا تو ... میبینی ؟ ... من این جور آدم ِ خری هستم . همانقدر مزخرف که بغل را مثل ِ توی قصه ها میگذارم برای مبادا ... و تو این را میدانی . عادت کرده ای شاید . اما من عادت نمیکنم به عادت هام / به اخلاقهای ِ مزخرفم ... مسخره است که بگویم درد میکشم حتی ! و پسر , کاریش نمیتوانم بکنم . مثل خیلی چیزهایی که آدم باهاشان نمیجنگد دیگر ... رهاشان میکند ....... ! و من به بعدتر فکر میکنم همش ... که کاش بعدتر اینجوری نباشم . اینقدر سخت . بعدتر که اگر آب نبات چوبی خریدی برایم بغلت کنم ... ماچت کنم ... موهات را بگیرم لای انگشت هام ... یک جوری که بیش از این از تو نخواهم ... !
من حالا میدانم دیگر ... یعنی خیلی وقت است میدانم که تو مال ِ من نیستی . خب قرار نیست که باشی . یعنی قرار هست قدر ِ خون مال ِ من بمانی و نه بیشتر . و میدانی ؟ ... نه ولش کن . بیا بگذاریم کنار این حرف ها . بگذار بماند برای من ... بگذار عادت های نا دوست داشتنی ِ من بماند بر من ...... مثل ِ وقتی که میپرسی چرا آب نبات چوبی هام را نمیخورم و من هیچی ندارم به تو بگویم هیچی ... مثل وقتی که سگ میشوم و تو میفهمی و من باز هیچی ندارم به تو بگویم ...
بد شد شاید . شاید خواهرت باید یکی میشد مثل ِ خودت ... مهربان ... احساساتی ... فداکار ... ! یکی که بغل بهت بدهد ... بغل ِ امن ... یکی که حرف هایت را بهش بگویی ... یکی خوب تر و خواهر تر از من ....... اوهـــوم پسر ! دست ِ من بود اگر جای ِ خودم کسی را میگذاشتم که خواهری کردن بلد باشد ! ... یادم نمیرود اما ما کودکی ِ خوبی با هم داشتیم . خیلی خوبـــــــــ .....
و
خواستم بنویسم که گفته باشم ... " خوشبخت بشی قول ِ عسیسم " ...
* بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی ...
سید علی صالحی