29
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸  

و تازه تو  نگات افتاده بود به سه تا  پسر بچه های کوچولویی که دست ِ مامانهاشونو گرفته بودن ، گم نشن یه وقتی  توی شلوغ پلوغی ِ  بایگانی ،توی این یونی کوفتی .. که وقتی میری توش . یاد هزار هزار .. خاطره های کوفتی ترت می افتی ..و تازه میخوای حسابات و با خودت وا بکنی که .. بنگ بنگ ِ هفت تیرهای ترقه ای که صاف قلبتو نشونه میرن ، .... بزن خودتو به مردن ، زبونتو در بیار بیرون و بگو : آخ ... من مُردم ! و غش غش خندیدنشون بعد ِ اینکه غافلگیرشون میکنی با همبازی شدنت باهاشون ..بعدتر دختره میگه فقط یه سوال اساسی کن ازشون .. از اونا که همیشه ازش میپرسیدی و هنک میکرد .. که کلی طول میکشید تا جوابتو بده .. میگم ؛ بیخیالش .. این کاری که تو داری میکنی " اسمش دزدیه " میگه نیست .. میگم ، پس چیه ؟ میگه ، نمیفهمن که ..؟؟؟ میگم ، مگه شهر ِ هرته .. میگه " تو رو به خدا اگنس چه جوری میخوان بفهمن ؟" باید صاحب ِ این پرونده بیاد دنبالش .. تا اصلن بفهمن که این پرونده هست یا نه ؟ .. میگم  ،بس کن .. خودتم میدونی صاحب ِ این پرونده نمیتونه از قبرش پاشه بیاد دنبال پرونده ش ..؛ میگه .. آ باریکلاه .. گرفتی مطلبو .. ؛ میگم ؛ تو فکر میکنی خودش اصلن از این کار راضیه یا نه ..؟ اون میخواس همیشه اینجا بمونه .. خودتم میدونی .. میخواس ارشد و که گرفت همین جا تدریس کنه .. بس بزار قسمتی از اون برای همیشه اینجا بمونه ..باشه ؟؟؟ .. " اگی تو رو خدا بزار پیش ِ من باشن ..." این تو رو خدا گفتنش بدجور زبونم و تو دهنم بند میکنه .. فقط رضایت میدم به گفتن ِ این یه جمله که ... " خدا آخر عاقبتمون و به خیر کنه ..." میگم ..این قسمت ِ استاد  روزبانش  با من ..بقیش نیس اما .. با خودته .. اگر گیر افتادی خودم میکشمت اگه پامو بکشی وسط ...محکم بغلم میکنهو یه ماااااااااااااچ ؛ هرچقدم بگم  که چقدرررررررررررر این ماچه توفی ( طوفی )؟ میبود کم گفتم ... بعدش من میمونم و یه عدد استاد روزبان !! هنوزم مثه اون وقتاشه .. هنوزم منو یادشه .. خانوم ِ نون .. سحر بودی ؟ بامداد بودی؟ استاد اختیار دارین .. بامداد که یه اسم ِ پسرونه میباشد ... و این میشود که مرحوم رفیق ع_ر انصاری حتی روحشم خبر نداره که بخشی از پرونده تحصیلی دهه ی 80  الان زیر دست ِ ماس ..حالا چقد اون بیچاره الان داره تو گورش میلرزه .. الاهو علم ...!!!!میگم .. بلخره که ماه پشت ِ ابر نمونه .. و حقیقت .. این حقیقت ِ تلخ و کوفتی یه راهی واسه بیرون اومدنش پیدا میکنه .. و اون موقع است که خدا باید بدجور به دادمون برسه ..با این همه ... هی رفیق سوال ِ بنیادیو حال کردی ؟

می شـود به ندیـدنـت عـادتــــــ کـرد

به دوری از خنـده هـایـت ، به سختـی ، می شـود عـادتــــــ کـرد

می شـود تمـاشـایـت نکـرد

امـا ...امـا محـال اسـت بتـوان عطـــر   ِ تـ ـو را حـاشـا کـرد

هـر چـه قـدر هـم که نبـاشـی ...هـر چـه قـدر هـم که دور بـاشــی ....

پ ن : چقدر خسته ام .. دلم خوابیدن میخواهد ..

 



 
28
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦  

+ :  اَی .. تو تمام ِ  بستنی ُ دهنی کردی ...

نخیر .. نکردم !

+ : چرا کردی.. همین الان همش ُ کردی تو دهنت ..خودم دیدم ..

اصن خوب کردم .. تا لجت درآد ..

+ :  بعدتر همشو میچپونه تو دهنش ..

 

دیگر دلم برای کسی تنگ نمیشود .. حتی برای تو ..مرده ها روی خط دلتنگی راه نمیروند ..( رضا کاظمی )                                                          

                                                                                                                                 

 

 

 

 

 



 
27
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠  

  گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

میبینمش که ایستاده ؛ دست ِ کودکی هم در دستانش ست ..حتی آن دختر بچه هم شبیه ِ به خودش است  باید دخترش باشد .. یا شاید هم نوه اش ؟!  هوووم  از کجا باید بدانم ؟؟!!  به گمانم منتظر ِ اتوبوس ست.. هنوزهم میشود شناختش .. همانند آن سالهایش است هنوز  ، با یک نوع وقار ِ ذاتی  و یک جاذبه ی غیر ارادی .. که مانندش را دیگر در کسی ندیدم  .. هنوز هم رد ِ نگاهش به روی  چشمهایت جا میماند...هنوز هم همان ست .. همانی که بود .. بعد یک روز رفت .. بی دلیل رفت .. هیچ کس دیگر درباره اش حرف نزد .. آن اوایل که کوچک بودیم  دیگر حرف زدن درباره اش و اینکه کجاس اصلن ؟ ..با یک تو دهنی همراه بود ..و این شد که کم کم .. حرف زدن درباره اش کم رنگ شد .. بیرنگ حتی .. اما من خوب به خاطر دارمش .. موهای بلند و قهوه ایی رنگش را... چشمهای ِ نافذی که عجیب با موهایش هم خوانی داشت .. صدایش را هم به یاد می آورم ..وقتی برایم  سینوهه ِ را میخواند .. بعضی جاهایش را که سانسور میکرد .. میگفتم .. " من دیگر بچه نیستم ؛ اون قسمتاشم برام بخون  " میگف ؛ میدونی چرا دوست دارم ..؟ چون عین ِ خودمی وروجک ... بعد ترش ... ازم قول میگرفت که به کسی نگویم که برایم چه خوانده ... بعد الظهرهای پنج شنبه منو داداشه را میبرد پارک .. برایمان پشمک میخرید و تخمه .. تا داداشه همه ی خوراکی ها را بخورد .. منو او لاک میزدیم .. درباره ی مامانه و خاله ِ حرف میزدیم .. و اینکه داییه چرا اینقدر غمگین است .. یه پنج شنبه که او در  ته ِ پارک و در تاریکی داشت رژ لبش را میزد  مثل ِ همیشه نبود غمگین بود ..  به ما که هی با حسرت  نگاهش میکردم گفت .. " شما 2 تا یادتون میمونه  ؟؟ ولش کن اصلن بریم دیگه " بعد دو تا آدامس ِ گنده ی نمیدونم چی به ما داد که تا خود ِ خونه،  دهنای ما دو بچه باز نشد که نشد .. و باز تا خود ِ خونه دیگه یک کلمه هم با هم حرف نزدیم .. تا خونه که نه ... دیگه هیچ وقت با هم حرف نزدیم .. نه حتی دیدیمش .. تا مدتها هر پنج شنبه منو داداشه دم ِ در ِ خونه منتظرش میماندیم  تا بلکم بیاید و ما  با هم بریم پارک و اما  او دیگر هرگز نیامد ... و همین طور داییه تا مدتها دیگر ندیدیمش .. میخواستم حالا بروم و بعد ِ این همه سال  به او بگویم ؛ من یادم است .. او هم یادش است ...نمیدانی چقدر پنج شنبه ها را دوس داشتیم برای ِ زندگی خسته و یکنواخت و  جنگ زده ی آن موقع های ما همین الظهر ها ی پنج شنبه بهترین هدیه های ممکنه بود .. و از این بابت من( ما ) با تمام ِ وجود ازت ممنونیم .. نمیروم اما نمیدانم چرا ؟؟ .. شاید من هم هنوز دوستش دارم ...و دوس دارم همه چیز بماند مثل ِ قبلترها .. اما در دل آرزو میکنم که ای  کاش مرا میشناخت .. و باز  به من میگفت که چقدر شبیه ِ خودش هستم ..

 

پ ن 1 : دهان که به سخن باز کردبوی رفتن را احساس کردم ! و من چه کودکانه فکر می کردمبا آدامس نعنایی...می شود سرنوشت را تغییر داد !!!( میلاد تهرانی )

 



 
26
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  

وقتی از چشم  ِ تـو افتـادم ، دل  ِ مستم شکسـت

عهـد و پیمـانی که روزی بـا دلـت بستم شکسـت

 

نـاگهـان - دریـا ! تـو را دیـدم ، حواسـم پـَرت شـد

کوزه ام بی اختیـار ، افتـاد از دستم ، شکسـت

 

در دلم فریـاد زد فرهـاد و کوهستـان شنیـد

هِی صـدا در کـوه ، هِی " من عاشقـت هستم " شکسـت

 

بعـد  ِ تـو آیینه های  ِ شعـر ، سنگم می زننـد

دل به هر آیینه ... هر آیینه ای بستـم ، شکسـت

 

عشـق زانـو زد ... غــروز  ِ گام هایم خـُرد شـد

قامتم وقتی به انـدوه  ِ تـو پیوستم ، شکسـت

 

وقتی از چشم  ِ تـو افتـادم نمی دانم چه شـد

پیش  ِ رویـت ، آن چه را یک عـُمـر نشکستم ، شکسـت !

پ ن : از  نجـمه زارع



 
25
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳  

 

همه اش از یک اس ام اس شروع شد .. پیام میدهد که .. چرا حرف نمیزنی ؟ میگویم .. چه بگویم ؟ یادم نیس .. میگوید که غلط کردی که یادت نیس .. میگویم .. نمیخواهم نبش قبر کنم .. میگوید .. خاطرات ِ من است که پیش ِ تو مانده .. گذشته ی من ست میفهمی ؟ میگویم .. حالا همه را برایت میگویم ... میدانی چرا  اینجا میتویسم مژده ؟ .. چون حرف زدن دیگر برایم سخت ست .. دیگر کلمات به سختی بر دهانم میچرخند .. فقط وا نده ..آخر بعضی چیزها را نباید به هر کسی گفت. بعضی چیزها ... مثل بعضی حس ها ، بعضی کلمه ها شنیدن ِ شان برای بعضی آدمها سنگین است ؛ پوچ است .. طاقتش را ندارند . وا میدهند یکهو ... ترس برشان میدارد  .... میفهمی ؟ بعضی چیزها هستند که وقتی به  آنها  که نباید ، میگویی اشان ، انگاری یکهو از هم میپاشند . داغان میشوند . خورد و خاکه شیر ... انگاری که با سنگ زده باشی بهشان .. همانطور خورد میشوند ... گفت : اگر بر عکس بود چه ؟ آنوقت چه میشد؟ هیچ نگفتم من .. گفتم .. حق ست میدانی ؟ گف ، میدانم ...چیزی بیش از این نیست این که من بخواهم توصیفش کنم اینجا ، دوست میدارم گنگ بماند ، مثل ِ خودم که همیشه گنگ مانده ام ، دوست میدارم گنگ بمانم.  دارم دوستانه میگویم هرگز بعضی چیزها را به بعضی آدمها نگو ....قبلن هم گفته بودم .. بگذار بعضی چیزها با تمام ِ شوری که دارند ، بمانند برای همیشه جایی توی ذهنت ، بدان که شنیدن ِ بعضی چیزها برای بعضی آدمها سنگن است و بزرگ ..

 

پ ن : گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم ..دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

 آمدم یک دم مهمان دل خود باشم .. ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟ .. (قیصر امینپور)

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 



 
24
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٦  

کاش همه چیز برای من هم .. به همین راحتی بود .. از همان به همین راحتی هایی که مریم میگفت .. " وای اگی خوب به همین  راحتی دیگه .. کاری نداره که ... " به همان راحتی  و به همین سادگی .. نمیدانم چرا هیچ چیز ِ زندگی من به " همین راحتی " نیس .. چرا تا بند بند ِ وجود ِ من تمنا نشود هیچ چیز به همین راحتی پیش نخواهد رفت .. اوووهوم به همین راحتی ...و به همین غم انگیزی ...

زودتر بیا
      من زیر باران ایستاده ام
      و انتظار  ِ تو را می کشم .
      چتری روی سرم نیست
      می خواهم قدم هایت را ، با تعداد  ِ  قطره های  ِ باران شماره کنم


      تو قبل از پایان  ِ  باران می رسی
      یا باران قبل از آمدن  ِ تو به پایان می رسد؟
      مرا که ملالی نیست !
      حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم
      نه از بوییاس   ِ  باران خورده خسته می شوم
      نه از خاکی که باران ، غبار را از آن ربوده است .
      .
      .
      .
      من تا آخرین فصل   ِ باران منتظرت می مانم !