23
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸  

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

حتی جهت ِ آفتاب هم عوض شده ست  میبینی ؟ این را داییه میگوید .. وقتی دارد ..  برشهای کوچک سیب را میگزارد در دهانش .. آفتاب ِ مهربانی میتابد به خانه ام ... خانه ایی که کوچک ست حالا.. و فرسنگها دور از رویاهایم .. اما " ما " را دارد هنوز .. و این نعمتی ست به جان ِ خودم ... یه مشت ِ نسبتن محکمی میزنم وسط ِ کمر ِ داداشه .. و میدوم .. توامان میگویم اگه میتونی منو بگیر ..داداشه پشت ِ سر ِ من  حالا غرولند کنان میدود .. مامانه و خواهره .. روی تاب نشسته اند .. مامان با لبخند نگاهم میکند .. میگویم ؟  چی شده ... میگوید .. تو از اولش هم بازی نمیکردی .. تو با اسباب بازی هایت هم بازی نمیکردی .. گاه گداری با سعید فقط .. دوباره حالا بعد بیست وچند سال .. و من لبخند می زنم..باباهه ِ  شاخه های پایینی  کاج ِ جوان ِ ته ِ حیاط را  می بُــرَد .. آرام می روم به گـوش کـــاج می گویم تـحـمـل کـن قــد خواهی کشـیـد .. و فکر میکنم به سالی که گذشت .. به دهه ی هشتاد .. به بیست سالگی .. بچه های دهه ی شسصت ..بیگمان باید یک دردی چیزی ، را به زور به تار و پودمان چپانده باشند .. نمی دانم چیست این لعنتی ، هر چه که هست همه امان ، انگاری افسردگی ،چیزی را .. ژنتیکی با خود همره داریم .. مثل ِ دست یا پایمان .. یا قلبمان حتی .. زا به راه با ما هس .. و جایش هم نمیتوان گزاشت این لعنتی کوفتی را .. هی  راه به راه ، آرزوهامان را باد با خودش می برد ، جایش یک آه ِ  تلخ ِ بی ریخت ، میماسد به لبهایمان .. بیگمان دیوانه ایم ما !حالا ما شستیها با دو سه سالی اینورتر  آنورتر  .. میرویم به پیشواز دهه ی سی از عمرمان  .. و من به دست ِ باد خواهم داد مطمئنن دهه ی بیست عبوسم را .. شاید سی بهتر باشد .. کسی چه میداند ... ؟؟؟ هووووم ...این ماه ِ آخر اسپند ... آنقدر بغض داشت توی گلو که من خیال میکردم هرگز به آخر نخواهد رسید ، با تمام ِ اینها گذشت ، زمستان دارد نفس های آخر را میکشد و من مشتاقم برای رسیدن ِ بهار . باور کن خیلی بیشتر از آنچه خیال میکنی دلم بهار میخواهد..مژده زنگ میزند .. قرار ِ خانه باغ انصاری اینها را میگزاریم ..و بهشت ِ زهرا ...  راه ِ من دور است خیلی  دور ...بعدتر کمی دلتنگی برای آدمهایی که حالا کنارمان نیستند ، در سفرند ، یا از میانمان رفته اند و یا دورند خیلی دور .. حالا هوا صاف ، بی تکه ای ابر حتی ... به پیشواز بهاری میروم که تویش زندگی یک بار دیگر آغاز می شود ، و به ما میگوید که این چرخه ادامه خواهد داشت .. با ما یا بدون ِ ما حتی .. من کیلومترها از خانه ام دورم .. از پایتخت حتی .. از قاره ام شاید ...و از سیاره ام حتمن ...به کلاه قرمزی فکر میکنم و  تعطیلا ت ِ نوروز ..اینجوریاس دیگه ..و در آخر .. خدا مهربان بود .. دوستانی دارم بهتر از آب روان ..من در لحظه ی  تحویل سال حتمن از خدا میخوام که به قلبامون گره کوری بزنه تا مبادا از هم جدا بشیم! !!* ( محمد علی بهمنی )... امیدوارم .. نود ِ در پیش رو برایتان و برای تک تکتان بهروزی .. کامیابی .. و سعادت و سلامتی .. به ارمغان آورد .. بعله .. نوروز باستانی .. یادگار ِ نیاکان ِ نیک اندیشمان بر شما مبارک و فرخنده باد ..دوستتان دارم فراوان ..

و کسی گفت بهـار است

و من با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم :

ای کاش این بهاری که همه می گویند ،.. بی خبر می آمد !!!

شاید آن وقت ز شوقش همه گـل می دادیم ....

 



 
23
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦  

آن بیرون دارد باران میبارد ... پنجره نیمه باز مانده ، باد می زند و  دانه های ریز ِ باران را ، می پاشد توی صورتم ..صورتم داغ ست .. قطرها بخار مبشوند .. او اما صورتش را با دستهایش پوشانده .. میگویم ! چیکار کنیم .؟؟ هیچ نمیگوید . هق هقش بلند میشود ... یاد ِ سررسید 85 میافتم .. از کمد میکشمش بیرون .. مثل ِ حافظ .. صفحه ایی از آن را باز میکنم ... و یادم میافتد .. خدا هس .. لبخندی میدود به لبهایم ..

یا من اسمه دوا و ذکره شفا
دوستت دارم
پناهِ بی‌پایانِ هر چه شفا
دوستت دارم
عزیزِ بی‌همآغوشِ نزدیک من
دوستت دارم ...
نجاتِ ناگهانیِ هرچه کلید.. (سید علی صالحی )



 
22
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳  

 

 

بخند ...

 بر شب ..

بر روز ..

بر ماه ..

بخند بر پیچاپیچ ِ خیابانها ..

تو روزی بزرگ خواهی شد ... کسی که دستش به ماه میرسد ...

پ ن : روزهـای  ِ خستـ هی اسفنـد .. از پی  ِ هـ م می دونـ د .. 

 

+ :  ترَق توروق ترَق توروق  و این چنین میشود که ۴ شنبه ی آخر سال به در میشود...

 



 
21
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱  

میگوید بیا برویم خرید .. باید براشوووون عیدی بخرم .. میگویم .. رفیقای من نیستن که ؟ خودت برو .. میگوید .. نمیشود .. بدون ِ تو نمیشود ...؟ آخر تو داش اگنسی .. تو  اخلاق ِ پسرونه داری .. و سلیقه پسرانه حتی ... تو میدانی چه باید بخری ؟ سلیقه ات را 5 سال است که داده ایی به من .. اگر امسال خودم انتخاب کنم که وا مصیبتا .. میفهمد که تمام این سالها " تو " همه چیز را انتخاب کرده ایی ؟ سِر میشود جان من بیا دیگر .. اگ میشنوی ؟ میگم .. اوهوم میشنوم .. باشه .. عَر عَر  میرویم بوتیک ِ 125 گلدن رُز .. معمولن مردانه های خوبی دارد .. تی شرت ِسرمه ایی پشت ِ ویترین را نگاه میکنم .. رویش دانه های 6 ظلعی برف ست  .. میگویم .. این خوشگل ست .. به پسرک که دارد مرا نگاه میکند میگویم .. میشود سایز ایکس لارجش را بیاوری ...دوتا لطفن مهسا میگوید ...بعد  " او " دستم را فشار میدهد میگوید .. وای اگی چقد خوشگله .. میگم کی؟ خاک تو سرت .. پسره دیگه .. اوسگل بازی درنیاریا .. مخش و بزن ... میگم بلد نیستم .. ولم کن .. میگه آره دیگه یادم نبود .. خودم میزنم .. شانه هایم را می اندازم بالا ..پسرک تی شرتها را می آورد .. میگوید .. سلام .. سر تکان میدهم ..میگویم .. حالا قیمتشان چند ست ؟؟  قابل ِ خانوم خوشگلا رو نداره . مهمون ِ من .. حالم دارد از نگاهش به هم میخورد .. میگویم خواهش میکنم .. میگوید چقد بد اخلاق .. اما من حال میکن با این دختر بد اخلاقا .. من کسی هستم .. که تو لازم داری ؟ میگم جدن ؟ میگه آآآآآرررره  .. خوب چون من عاشقت شدم .. میگم .. من 10 سال ِ که 18 سالم نیس .. فهمیدی ؟؟ میگوید تو حالا  رِفیق نداشتی؟ تا حالا عاشق نشدی؟  می گویم به تو ربطی ندارد .. میگوید دارد .. من خیلی خوبم .. اهل مواد نیستم ..مشروب میخورم ..کم .. تو بگی نخور نمیخورم .. اصلن هر چی تو بگی .. قبول ؟ میگم .. تو واقن خیلی خودت و دوس داری ... هستن کسایی هم که برات بمیرن .. من نیستم اما .. پس حساب کن زودتر بریم .. اوکی بد اخلاق .. کارتم اینجاس .. پشیمون شدی بزنگ ... منتظر نمیشوم دیگر .. میدوم بیرون .. " او " می آید دنبالم ... بیشور .. خیلی اوسگلی .. خوب باهاش دوس شو نمیمیری که ..حالا چرا؟ اگی .. دارم باهات صحبت میکنم .. جواب منو بده ..میگویم  من فقط رفتن را دیده ام....انگار همه باید بروند...دیگر بودها را در زندگی باور ندارم.. می گویم کسی نتوانست ماندن را برایم معنی کند..آخر تو نمی دانی...نمی دانی وقتی آدمی عادت کند به رفتنها دیر میرسد به یقین ِ بودنها ...بودن " تنها یک فعل " ست برای من ... میگوید ..دیوونه ..حالا کجا گزاشتیش؟. میگویم چی رو ؟ میگوید .. کارترو .. میگویم .. روی همون .. پیشخون موند ..برش نداشتم ..میگوید خاک تو سرت میدادیش به من خوب احمق ...میگم تو که 2 تا شو داری ؟ میگه تا 3 نشه بازی نشه ...

 

مـن همیـن  َ م :  زود چـشمـانم تـَر می شـود ..زود می خنـدم.. زود عـاشـق می شـوم...امـا نه ... من دیگـر این نیستم ...

تـو یـادم دادی.. سـر  ِ موقـع بخنـدم و خیلـی جـاهـا اشکـهـایم را پنهـان کنـم !.. زود عاشـق نشـوم و به هـر کسـی اعتمـاد نکنـم ... !



 
20
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧  

میگوید.. امشب را اینجا خواهیم ماند .. اخمها را میکشم به هم .. میگویم ؛ بروم بیرون .. میگوید خطر ناک ست .. میگویم حوصله ام سر رفته .. میگوید .. تنها نرو .. پلنگ را هم با خودت ببر ... آنجا خطرناک ست .. و تا شب نشده برگرد .. پلنگ را باز میکنم ... آن بیرون هوا مه آلود ست .. پایم را که از در میگزارم بیرون .. میترسم .. تمام ِ تنم مور مور میشود .. حوصله  ندارم هیچ .. سر به عقب برمیگردانم .. پلنگ زوزه میکشد .. میگم بیا .. فقط تا ته کوچه .. از کوچه میترسم تهش معلوم نیس اصن .. حس ِ عجیبی دارم .. میخواهم برگردم تو .. که باد صدای زنی را می آورد .. ترانه ایی را زمزمه میکند  ..." Kiss Me .. Tell Me ..And Never Let Me Go .." دنبال ِ صدای ِ زن میگردم .. میخواهم ببینمش .. پلنگ پارس میکند .. زن اما مغموم و کش آلوده میخواند .. " کیس می،... " زن را میبینم که میرود داخل ِ باغ پالتوی پوست ِ قهوه ایی پوشیده و یک دکلته ی حریر ِ آبی  .. و باغ ...ربع انگیز بود و تاریک .. پلنگ پارس میکند .. میخواهم بروم داخل .. میترسم .. برمیگردم .. و زنی آنجا بود ، تکیده و لاغر ..، میگویم .. ببخشین مه بود .. نمیدونستم که اومدم تو .. صدایم میلرزد .. میگوید جلوی سگت را بگیر .. میگویم .. گاز نمیگیرد ..میگوید .. دیدمت دختر جان .. مال ِ آکاژوری ؟ با تکانِ سر جواب میدهم آری .. میگوید که خیلی دور شده ام .. که دیگر دیر وقت ست ..که دیگر بهتر ست بگویی بیایند عقبت .. میگویم .. گوشی ام را جا گزاشته ام .. میگوید .. یک تلفن تو اتاق ِ نشیمن ست ..میگویم میشود او را دید ؟ .. میگوید که را میگویی ؟ همانی که میخواند ..موهای طلایی حلقه حلقه ایی داشت .. و یک دکلته ی حریر ِ آبی .. که روش پالتوی پوست پوشیده ...!! چجوری نمیترسه ؟ اینکه اینجا اینجوری بیاد بیرون ..؟؟ زن حتی یک لحظه چشمهایش را از من نمیگیرد .. میگوید .. نباید از او با کسی صحبت کنم .. میگویم چرا؟ میگوید .. باور نمیکنند .. چرا؟ ســـــــیس... میگویم  !چرا فارسی نمیخوانه ؟ ..اون خارجیه؟ میگوید .. که پر حرفم ..بهترست ساکت بنشینم .. باد زوزه میکشد .. پلنگ هم .. مه تمام ِ سطح ِ باغ را پوشانده .. باد صدای زنی را می آورد .. ترانه ایی را زمزمه میکند  ..." Kiss Me .. Tell Me ..And Never Let Me Go ..میگویم .. ببینمش ..؟؟"میگوید .. بیا اما ساکت باش .. و آنجا ته باغ .. کافه ایی بود قدیمی .. کافه ایی بود مخروبه ..و جولیا .. او  عشقی بود تمام نشدنی ، افسون و افسانه ای که کم رنگ نمی شد ، از میان نمی رفت ،جولیا ، جادوی قرنهای گذشته بود ، جادوی سحر انگیز سالهایی که عشق .. خودش را در آنجا جا گذاشته بود ..آنجا پایان جهان بود انگار ، یا شاید ، آغاز جهان حتی  و آدمها می آمدند ، می رفتند ... و مه زیباترین رازهای جهان را در آغوشش پنهان کرده بود انگار ... و زنی آرام از پیچ ِ کوچه ای تاریک ، از آن سوی خواب های ابدیت ، میگذشت . زن،  بلند بالایی بی مانند بود ، با چشم هایی به عمق ِ شب و غمی که داشت ؛ آرام آرام  از  یاد می رفت...او در انتظار بود  ، تا کسی از عمق خوابها  از راه برسد ... ، در جاده ای که پایانی نداشت و شاید ، آغازی حتی ... و جاده ، یک نفرین ابدی بود ... نفرینی که درد را ، تنهایی را ، غم را ، و عشق را توامان ، به زن میبخشید ...میگویم ..اسم ِ اون کافه  .. نمیگزارد بقیه ی حرفم را بزنم .. میگوید ..سـیـس .. پلنگ به سمت ِ در میدود ... عمو آن بیرون ایستاده.. میگویم " رخ طلایی " بود ؟ میگوید ؛ از کجا میدانی ...پلنگ زوزه میکشد باد هم Kiss Me .. Tell Me ..And Never Let Me Go ..

 

پ ن : قسمتهایی از این ترانه در فیلم ِ  Never Let Me Go .. با صدای ِ خواننده ی اصلی موجود میباشد ..

 

خـدا را چه دیـدی ؟! شاید یک روز در کافه ای دنـج و خـلوت ، این کلمه ها و نوشته ها صـوت شـدند ؛ بـرای  ِ گوش هـای  ِ تـو

که روی  ِ صنـدلی  ِ رو به روی  ِ مـن نشسته ای ... و بـرای  ِ یک بـار هم که شـده ، چـای  ِ تـو سـرد شـد بس که خیـره مانـدی به مـن ... !

 

 



 
19
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤  

حتی نمیدونستم امروز چندمه .. هههه ِ ؟؟..داره برف میاد ریز ریز...  مامان صدام میکنه نمیشنوم اما .. او عصبانیس .. او از دست ِ من عصبانیس ... حس میکنم که دارم کند کار میکنم ..انگار که همه چیز واسه من  ؛ رو دور کنده ..اما همه چیز در اطرافم داره رو دور تند حرکت میکنه ... و من میخوام که برگردم .. وقتی همه چیز معمولی شد ...وقتی من اون اگنس ِ بیچاره نبودم ..که روی ِ زمین میشینه زانو هاشو بغل میگیره ...و بهتش میزنه ... هنوزم که هنوزه ....خوب من نمیتونم ..من گیر کردم ..و همه ی این فشارها که همه دارن روی من میارن تا من چیزی بگم ..کاری کنم ..یا داد بزنم و هوار بکشم ..و گریه کنم ..ولی من خوشحالم که دارم قسمت خودم و بازی کردم ..من خوشحالم که بگم هر کاری باید میکردم کردم ..من میدونم چطور این آدمی باشم که همه میخوان ..این چطور اتفاق افتاد ..چطوری به اینجا رسید ...چرا من هنوز اینجام ..هنوزم تنهام ؟؟

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند . همان ها که برای همه لبخند دارند . همان ها که همیشه هستند ، برای همه هستند . آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد ؛ عمرشان کوتاه است . بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد . آدم های ساده را دوست دارم . بوی ناب “ آدم ” می دهند ! (م.مستور )



 
18
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠  

یادمه اون موقع دکتره به من میگفت ؛  ...هیچ زخمی غیر طبیعی نیست ... اما مسئله طبیعی یا غیر طبیعی بودنشون نیس ..مسئله اینه که ... اکثر زخمها از تصورات ما عمیقتر میشن ... بعضی وقتا تو نمیتونی اونارو  باچشم ببینی حتی ...بعدتر همون زخمها که فکر میکردی خیلی وقته که از روشون میگذره حتمن یا خوب شدن ..یا دیگه از بین رفتن .. در صورتی که حقیقت چیز دیگه اییه ...پشت ِ محوطه ی پارک نشستیم .. روی چمنا ... با اینکه از رو چمن نشستن مثل ِ من خوشش نمی یاد .. اما میاد و پهلوم میشینه  .. دفتر دستکام پخش و پلان .. من از اینکه این تراز لعنتی درست در نمیاد خسته میشم .. ماشین حساب و پرت میکنم یه گوشه و خودمو به موازات ِ اون میکشم .. میگه .. نگاش کن مثله این گربه ها ..بدم میاد اَه اَه اَه...از اونورتر صدای دعوای 2 تا دختر میاد .. که دارن واسه هم خط و نشون میکشن ...مردم مثل ِ اینکه دارن یه فیلم نیگا میکنند .. هردوشونو با چشماشون تعقیب میکنن .. یه پسره به اونی که داره کتک میزنه اون یکیو میگه ... با دست ِ چپ بزن .. با دست ِ راست دفاع کن .. من اما دوس ندارم نیگا کنم.. دوباره  خودمو درگیر ِ عددا میکنم.. اونا رو با هم جمع مبکنم .... ( 57555000 + 1900000 ) ...با این حال سنگینیه نگاشو رو خودم حس میکنم .. همین جور داره منو نیگا میکنه .. ناخداگاه خندم میگیره .. بهش میگم .. " کن آی هلپ یو ؟" انگار که منتظر همین یه کلمه باشه ... چشاش یه برقی میزنه هو با یه صدای تقریبن بلندی میگه .. یـــــــــــــــِس...میگم  " وات ؟ " میگه .. تو چرا نجنگیدی؟ تو چرا به خاطرش نجنگیدی ؟ حتی با آرزو دعوام نکردی؟ ..میگم  ... " مگه تو یادت میاد ؟  " میگه خــــــــــر .. میگم خودتی ..میگه بگو دیگه .. میگم ...خوب ارزشش رو نداشت دیگه  .. میدونی در واقع بعضی چیزا بعضی کس حتی ...ارزش جنگیدن واسشم  ندارن ... حرف ِ منو دوباره با خودش تکرار میکنه هو اینبار میگه .. اگـی ؟؟ ..  اگی گفتنشو دوس دارم .. نمیدونم چرا؟ میخندم .. هووووووووووووم؟ میگه ؛ زندگی چی  ؛ ارزش جنگیدن داره اصلن؟ میگم تا چه زندگی ایی باشه ؟ اگه سگی باشه نه ..میخنده ، مخندم ... میگه .. به نظرت " اون چی " برای زندگیش جنگید؟ میگم ... این دیگه چه جور سوالیه ؟ معلومه خو .. تا اونجا که تونست جنگید ... ساکت میشیم هر دو .. چون میدونیم .. اگه یه حرف ِ دیگه ایی بزنیم .. ممکنه اون یکیمون بیشتر ناراحت شه ... گم میکنم دوباره به عمد خودمو تو عددام ... ( 68000700 + 59800500 ) ...و بعد زخمهایی هست که مارو شگفت زده میکنن.. میدونی شگفتی واسه خاطره زخمه نیست ..واسه خاطر خودمونه .. اینکه ما چطور جنگیدیم ..چگونه حتی؟ و از اینجاس که دکترا میگن هیچ زخمی غیر طبیعی نیست... اما مسئله طبیعی یا غیر طبیعی بودنشون نیس ..مسئله اینه که ... اکثر زخمها از تصورات ما عمیقتر میشن ...

ببخشیدم اگر ..صبر  ِ من کم بود و خطای  ِ تو زیاد ..
اگر تحمل ِ من اندک بود و اشتباهات ِ تو بی شمار ..
ببخشیدم اگرصدای ِ گریه ی ِ شبانه ام خوابت را آشفت ..
اگر دیدن ِ اشک های  ِ من دلت را آزرد ..
ببخشیدم اگرمن پر از عشق بودم و تو پر از نفرت ..
اگر بخشیدن عادت  ِ من بود و خصلت ِ تو نبخشیدن !
ببخشیدمبه خاطر  ِ این همه دوستت داشتن ..
به خاطر  ِ تا آخرین نفس پای  ِ تو ایستادن ها ! (سایه ای بر بالین / مهرنوش صفایی)

..



 
17
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸  

 

تـو رفتـه ای  روزهـاسـت شـایـد هـم سال هـا ..

 

من امـا ...خـاطـرات  ِ نداشتـه ات را مــرور می کنـم

حـرفهـای  ِ نـزده ات راچشـمان  ِ نـدیده ات را  !

تـو رفتـه ای مـن امـا مـانـده ام !!!

چـنـان گذشـتـه هایـم .. بی هیـچ کـم و کاسـت ..

که از هیـچ هـر آنچـه کم شـود ، هیـچ می مـانـد ...

مـن هنـوز هیـچ  َ م ... چنـان تمـامـی  ِ عمــرم !



 
16
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦  

برای سکوت ِ اینچنینی خانه دلم تنگ شده بود ...اینکه روی کاناپه مخملیه بنشینم .. توی ِ ماگ ِ آبی قهوه دم کنم .. هایده را بگزارم بخواند آرام .. سلام ِ من به تو یار ِ قدیمی ... بگرازم خانه بماند در یک رخوت ِ زمستانی ... نمیشود اما ... زنگ ِ در را که میزند ، تعجب میکنم .. بابا همیشه کلید دارد .. او بدون ِ کلید و مبایلش جایی نمیرود .. میگویِد " برو  اسناد نیو مون را بیاور .. توی طبقه ی سوم از کمد دوم ست .." میگویم .. نیو مون نه .. بابا تو رو خدا .."  میگوید با من یکی به دو نکن برو و بنچاقش را بیاور ... حرفی نمیماند دیگر ... نیومون عزیز ِ من از این لحظه به بعد دیگر مال ما نیست .. باز خواهد کرد بی شک آغوشش را برای خانواده ی نیک بخت ... براستی که نیک بختند .. فقط بسیار دلم تنگ میشود برای بلوط ها .. سپیدارها .. سنجابها .. جیرجیرک ها حتی  ، میخواهم امیدوار باشم  .. میترسم اما .. میترسم آنقدر از این چه میگویند بهش امید ؛  خوشم بیاید که دیگر جرات نکنم بپذیرم این واقعیت ِ کوفتی را ..من به شیوه ی غیر ِ قابل ِ باوری حتی برای خودم  .. تبدیل به یک کرگدن شده ام... راستی من کی کرگدن شدم ؟هووووووووووم ...؟؟؟

 



 
15 یا مومییایی ِ عزیز ِ من .
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳  

 

سحر زنگ میزند و میگوید که برای شام منتظرمان است .. که این دیگر چه جور روابطیست که ما داریم و اینا .. و این میشود که سر شبی با مامانه و خواهره ..میرویم خانه ی خاله ِ .. سحر دست ِ مرا میگیرد و میکشد درون ِ اتاق خواب .. از داخل ِکمد ِ چوبی قدیمی... یک کیسه ی آبی میکشد بیرون ..درون ِ کیسه یک قوطی فلزی مربعی شکلی قرار دارد ، که تصویر ِ  لبخند مونالیزاس به رویش ...گمانم یک زمانی تویش قهوه بوده ؛ زیرا که بوی قهوه میدهد از پس این سالها هنوز .. میگوید ؛ که درب قوطی را باز کنم .. باز میکنم .. یک حجم ِ استوانه ایی .. هفت سانتیمتریس.. که همانند مومییایی ها ..نوار ِ سفید ِ مرموزی به دورش پیچیده شده .. نوار ِ دور مومیایی را آهسته میکشم تا باز شود .. یک آدم برفیه سفید ِ کوچک .. که شال گردن ِ چهار خانه ِسفید و سیاه ِ کوچکی هم به دور ِ گردنش دارد ... با چشمهای آبی براق .. چشمهایش .. چشمهایش ..یادم می آید هنوز .. بعد ِ این همه سال این چشمها مرا میبرد به 5 سالگی ..و گوی بلورین ِ برفی .. زمانی که دور از چشم ِ خاله ..مینشستم روی میز تحریرش بیصدا ؛ زمانی که روی قاب ِ پنجره دستهامو به هم قلاب میکردم ُمیذاشتم زیر ِ چونم و ساعتها خیره میشدم به آدمک ِ برفی .. و با هم حرف میزدیم و حرف میزدیم ... درون ِ گوی به جز آدم برفی .. مشتی اکلیل ِ.. آبی و نقره ایی .. وکمی آب  هم  بود ... آدم برفی ِ آن وسط ایستاده بود تنها ..که دستش را به شیشه چسبانده بود انگار و به بیرون نگاه می کرد... در نگاهش چیزی بود .. که دوست داشتنی اش میکرد .. که وقتی نگاهش می کردی فکر می کردی او هم  دارد به تو نگاه می کند...انگار با چشمهایش به تو میگفت ؛.. هی من همه چیز ِ زندگی تو را میدانم  ...همه ی رازهایت را حتی .. چیزهایی که به او میگفتی .. او از قبلترش میدانست انگار ...که حواسش به تو بود  .. به تو و  دنیا ی تو ...گوی کوچک را که واژگون میکردی .. بعد که بر میگرداندی اش به شکل اولش ..اکلیل ها..برفها آرام آرام .. در اطراف ِ آدم برفی فرو میباریدند ...یادم هَس یکبار به خاله گفتم .. دلم برای آدمک ِ برفی میسوزد ..او آنجا تنهاست ...سرد و غمگین هم ... بعدتر یادم می آید که گوی شکست ..چگونه گی اش یادم نمی آید اما .. آدمک برفی من حالا ؛ از میان ِ حجمی از آب و اکلیل ..آزاد شده بود ... او را برداشتم و گریه کردم ..گریه کردم ...بعد ِ این همه سال حالا ؛ مومییایی عزیز ِ من را از قبرش کشیده اییم بیرون .. هنوز چشمهایش عوض نشده اند .. و نگاهش ..میدانی بعضی چیزها انگار هرگز عوض نمیشوند .. انگشت ِ اشاره ی دست ِ راستم را میکشم روی سرش ...چشمهای آبی چشمک میزنند و بعدترش آرام میخندد.. سرم را برمیگردانم تا چشمهای متعجب ِ سحرراکه دارد مرا نگاه میکند ، نبینم . خودم را قایم میکنم . خودم را پشت ِ کلمه ها ، جمله ها ، گمشده های دو حرفی ... میدانی ؟ خودم را پشت ِ تمام ِ اینها  قایم میکنم . بلکم که نبینم ، که نشنوم ، که نبینی ، که نشنوی . دنیا پدر سوخته تر از آن است که خیال میکنی ...فقط اما دهانم باز میماند .. صدایم در نمی آید هیچ...آدمک ِ برفی من هنوزمیخندد ..

پ ن 1 : دلم دوباره از این گوی ها خواست .. نه از این هایی که تویش .. دخترو پسری به شیوه ی احمقانه هم را میبوسند ...

پ ن 2 : راست میگفت او .. گـاه خـاطره ای بـس دور ، از واقـعـیـتی که در آن غـ وطـه وریـم...مـلمـ وس تـر است...



 
14
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱  

امروز ِ اولین روز از آخرین ماه سال است . هوا ابری و سرد .  من پولیور ِ  قرمزم را می پوشم و  لیوان ِ داغ ِ چای را سر می کشم تا کمی گرم بشوم ، بعد می ایستم  رو به روی آینه و رژلب ِ جیغ را آرام و با حوصله می کشم روی لبهام .. لبخند بزن ، تنها همین ، خر باش و لبخند بزن . آدمها دروغگوهای وحشتناکی هستند .... دروغ زشت است . کثیف است . دروغ نگو ..دروغ لبخند را زشت میکند ..میدانی هیچ چیزی فریبنده تر از لبخند نیس..و من و تو خوب میدانیم .. میتوانیم پشت ِ یک لبخند پنهان شویم ....

زنگ زده ام به سارا که سیدنی بوده و برگشته ،  میگویم : سلاممممم چه طووووووووری ؟ جواب میدهد که :mmmm!!! . what is your name ? !!! میگویم : اشتباه گرفته ام.. تلفن را قطع میکنم...