64
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩  

بیشترها فکر میکردم نمیشود .. نمیشود تمام ِ زندگی ات را جمع کنی .. بریزی توی چمدان ِ کوچک ِ قدیمی و بزنی اش زیر بغل چون دسته اش شکسته ...و بروی و بروی و دور شوی از هر چه رنگ ِ تعلق دارد .. بایستی رودر روی یک ..کوچه ی غریب .. خیابانهای غریبتر .. آدمها غریبه تر .. بیشترها خجالت میکشیدم .. حتی کیفم مدل ِ سال نباشد .. چه برسد به اینکه برش دارم بروم جایی .. حالا فک کن با یک چمدان ِ دسته شکسته .. من ؟ باورم نمیشود این منم !!! ..حالا عصرها مینشینم با یک فنجان نسکافه ی فوری در دست ..روی رف ِ کنار پنجره ..نسکافه های فوری فقط این قابلیت را دارند که گرمت کنند مگر نه هیچ با قهوه قابل ِ قیاس نیست هیچ ..داشتم میگفتم مینشینم روی رف ِ پنجره و به سیمهای برق ِ غریبه نگاه میکنم .. به خط ممتدشان .. به گستردگیشان تا افق .. به این خطهای موازی  سرد ..و به کلاغها که جا به جا نشسته اند روی این سیمها..به چشمهایشان .. که به خیالت میرسد .. ذل زده اند به تو .. که خجالت میکشی .. یاد حرف ِ مامان بزرگه میافتی .. که میگفت " توچقدر  حیا داری دختر" .. تلخ میخندم ..یاد خاکسپاری که میافتم ..ملافه( ملحفه )  را از چمدان میکشم بیرون .. جای پرده میآویزمش به پنجره ..که کلاغها را نبینم ..اینجا تا چشم کار میکند بیابان است.. یک بیابان که  سفید پوشیده .. به لباس ِ سیاه ِ تنم نگاه میکنم .. همرنگ کلاغها شده ام ..در آسمان یک دسته  پرستو س ..انگاری که برمیگردند...پس میشنوی  صدای قدمهای بهار را .. وای بهار را .. تا به حال نفهمیده بودم .. چه تند میگذرد روزگار .. چه آرزوهای محالی برای این  90 لعنتی داشتم ..چه خوش باور ِ ساده ایی بودم من .. خدای بزرگ ِ مهربان .. تو که آن بالا نشسته ایی.. و گمانم آرزویی نداری .. بگو برای این ی ِ ماه ِ باقی مانده .. معجزه ایی برایم پنهان کرده میباشی ..بیشترها فکر میکردم نمیشود آدم تمام ِ زندگی اش را جمع کند ..بزند زیر ِ بغل و برود .. حالا میبینم .. میشود ..

 


qy6elinclihxsgj1id3t.jpg



 
63
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦  

 

گاهی آدم بدون آنکه بداند کجاست، به در و دیوار می‌زند… اول با دست میزند، که کسی اگر هست، جوابی بدهد؛ بعد با پا، بعد تهش با سر می‌کوبد تو دیوار؛ که یعنی خسته شدم... بعد خستگیش که در رفت، پا می‌شود و خودش را، تمام خودش را می‌زند و می‌کوبد به در و دیوار و کف و سقف و همه جا... هر چه که بشود بپراند از سرش دلتنگی را .. بغض را آوار کندگاهی .. خرد کند .. بپاشدش اصن .. بدون آنکه حتی بداند کجاست... و چه نعمت عظیمیست .. بادهای فراموشی ...بنشینی و ذل بزنی به دیوار به در .. بدون اینکه یک بار آن دستگیره‌ی بی صاحاب مانده را چرخانده باشدش کسی ، احمق... بدون آنکه حتی صدایی از آن دهان وامانده‌اش خارج کند و چیزی بگوید... بدون آنکه حتی بداند کجاست؛؟ گاهی حتی بدون اینکه دری باشد و دیواری؛ بدون آنکه دری مانده باشد و دیواری....و بوی مرگ ، این بوی مرگ ِ لعنتی ، بعد از سه هفته یک بار دیگر  فضای خانه را پر می کند . . .



 
62
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦  

دلم میخواد زودتر ازاین وضعیتی که هستم خلاص شم ..یعنی خیلی خیلی زود...یادمه یه بار گفتم رفتم تو وضیعیت دایورت کامل.. !هووم ..!!! اونموقع نمیدونستم تا وقتی بیداری و حواست هس رو سیستم دایورتی ، .. وقتی میـخوابی ممکنه همش بریزه سرت همشو تو خواب مرور کنی ...تو خواب مجبور باشی بگردی دنبال جواب و مستاسل و مریض با خودت حرف بزنی... گمان میکنی نمیشود ؟ باور کن میشود .. میخوام بگم من ایـوب نیستم..من صبر ندارم ،تحمل ندارم ، نمی تونم ! خدایا ..دیگه نمیکشم...میفهمی ؟نمیتونم ..

این چرخ
شکستن ندارد

باید ایدها
نهاد ها
سرکوب شده هایم را
در خواب
راضی کنم

خلسه های خواب به بیداری
!
نه
این تعبیر برایم
مفهوم نیست

همان
گرگ و میش های
پُر از پس زدن
عذابم می دهند

باید ایدها را
راضی کنم ...

 



 


 
61
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

تو زیبایی ... جذابی ... خوش تیپی ... مهربانی ... دلسوزی زیاد ... زیاد اذیت میکنی و همانقدر هم محبت ... ! اینها را همه میدانند . اینها را نمیخواهم بگویم .
میخواهم بگویم تو آرام کردن بلدی ... و خوش بحال ِ آنکه تو آرامش میکنی / نوازشش میکنی ... خوش بحال آنکه نگاه ت مال ِ اوست ... خوش بحال آنکه تو قرار است مواظبش باشی ... و او حتما باید بلد باشد چطور نگهت دارد ... که نشکند دلت را ... که تو زود دلت میشکند و زیاد ... ! که تو همینقدر که زیاد پر خشم میشوی ؛ زود هم آرام میشوی .
تو بلدی دست را یک جور  ِ خاصی ببوسی ... تو بابای لاولی میشوی ... از آن خواستنی ها ... از آن میشود مرد برایشان ... از آن بهترین بابای دنیا ... مث ِ بابای هوو  ومم ... !
این ها را وقتی میفهمم که صدایت نازک و رگه دار میشود از او که حرف میزنی . وقتی میفهمم که میدانی آب نبات چوبی دوست دارم  و ... هی برایم میخری .
تو زندگی کردن را بهتر بلدی از من ؛ گیرم که گفته باشم روی هوا راه میروی ... حداقلش این است که بلدی لذت را ببری ... همان قدری که من بلد نیستم / نمیشود . تو بلدی ترست را نشان بدهی آن وقت هایی که نگران میشوی و پر اضطراب ... آن وقت هایی که میگویم وقتی کاری نمیتونی بکنی جوش ِ بی خود نزن . من هم میترسم ... پر پر میزنم ... آن وقت هایی که خودم را قایم میکنم . آن وقت هایی که هیچ کس نمیفهمد . و آخ ... کاش بلد بودم مثل ِ تو پر  ِ نگرانی بشوم ... که بگویم من میمیرم از بعضی چیز ها ........... !

تو که اینجا را نمیخوانی . قرار نیست هم بخوانی . من موهایت را میکشم اگر فضولی کنی توی دفتر هام . حالا دفتر هام را بلدم یک جای خاصی قایم کنم که تو پیداشان نکنی .
نمیدانم چرا مینویسم ...
شاید بعد تر ها خواندی . شاید بعدتر ها که من قرار باشد بمیرم یا تو ... میبینی ؟ ... من این جور آدم  ِ خری هستم . همانقدر مزخرف که بغل را مثل ِ توی قصه ها میگذارم برای مبادا ... و تو این را میدانی . عادت کرده ای شاید . اما من عادت نمیکنم به عادت هام / به اخلاقهای ِ مزخرفم ... مسخره است که بگویم درد میکشم حتی ! و پسر , کاریش نمیتوانم بکنم . مثل خیلی چیزهایی که آدم باهاشان نمیجنگد دیگر ... رهاشان میکند ....... ! و من به بعدتر فکر میکنم همش ... که کاش بعدتر اینجوری نباشم . اینقدر سخت . بعدتر که اگر آب نبات چوبی خریدی برایم بغلت کنم ... ماچت کنم ... موهات را بگیرم لای انگشت هام ... یک جوری که بیش از این از تو نخواهم ... !

من حالا میدانم دیگر ... یعنی خیلی وقت است میدانم که تو مال ِ من نیستی . خب قرار نیست که باشی . یعنی قرار هست قدر  ِ خون مال ِ من بمانی و نه بیشتر . و میدانی ؟ ... نه ولش کن . بیا بگذاریم کنار این حرف ها . بگذار بماند برای من ... بگذار عادت های نا دوست داشتنی ِ من بماند بر من ...... مثل ِ وقتی که میپرسی چرا آب نبات چوبی هام را نمیخورم و من هیچی ندارم به تو بگویم هیچی ... مثل وقتی که سگ میشوم و تو میفهمی و من باز هیچی ندارم به تو بگویم ...
بد شد شاید . شاید خواهرت باید یکی میشد مثل ِ خودت ... مهربان ... احساساتی ... فداکار ... ! یکی که بغل بهت بدهد ... بغل ِ امن ... یکی که حرف هایت را بهش بگویی ... یکی خوب تر و خواهر تر از من ....... اوهـــوم پسر ! دست ِ من بود اگر جای ِ خودم کسی را میگذاشتم که خواهری کردن بلد باشد ! ... یادم نمیرود اما ما کودکی ِ خوبی با هم داشتیم . خیلی خوبـــــــــ .....

و
خواستم بنویسم که گفته باشم ... " خوشبخت بشی  قول ِ عسیسم  " ... 


* بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی      ...   

    سید  علی صالحی



 
60
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥  

بعد میاید و مینشیند .. روی سکوی ِ سیمانی و سرد ِ بالای سر ِ من .. روی من خم میشود و دست ِ چپش را روی هوا تکان میدهد و این وسط یه ِ یـوهوووی بلندی هم میپراند و میگوید .. دیوونه !! پاشو !!! من اما .. بیحرکت دراز کشیده ام ..دستهایم را روی سینه ام جفت کرده ام و آرامم .. واقن آرامم.. .میپرسد حالا چرا اینطوری خوابیدی ؟ ؟...  " میخوام بدونم مردن چه شکلیه " .. دیوونـــــــــه .. جم کن خودتو .. شانه هایم را میاندازم بالا .. " حالا امتحان کردی خره ؟ چه شکلیه ؟ " .. کمی خودم را میکشم آنورتر .. دستم رامیگزارم زیر سرم و به سمت ِ راست برمیگردم ..با آن یکی دستم .. چن ضربه به زمین میزنم .. یعنی بیا پیش من و اینجا بخواب .. همین کار را هم میکند ..  حالا او چشمهایش را بسته و من نکاهش میکنم .. بعدتر نیم خیز شده  مینشیند .. " خوب "؟؟ خوشم نیومد .. قرآن را از کیفش میکشد بیرون و شروع میکند به خواندن .. آنطرفتر ؛  صدای ِ قدمهای  زهراس.. تق .. تق .. تق ..به مژده که دارد یاسین میخواند میگویم .. زهرا هم آمد .. سرش را از روی قرآن بلند میکند و به طرف او برمیگردد .. دستی تکان میدهد و بعد سلام و رو بوسی تحویل ِ هم میدهند ..

 

 " وا این چرا اینجا خوابیده ..؟؟ زشته اگی پاشووو .. سالی یه دفعه میبینیمت ..پاشو بیااا یـــخ .." زهرا میگوید ..

 

" یـــخ خودتی "  .. تویــی اگ .. پاشو بیا لااقل یه بووس بده .. خرررره خوب .. دلم واست تنگ شده بود .. من با این شکم گنده ام که نمیتونم خم شم ..!!! میایستم .. تنگ در آغوشش میگیرم .. میبوسمش .. میگویم .. دلم برایت تنگ شده بود ... دستم را میگزارم روی شکمش و میگویم .. سلام نی نیه .. خوفی؟ کی میای پسر خو ..!!! زری میخندد و با لحن ِ کودکانه ایی میگوید : " خاله یه ماه دیگه " .. مژده میگوید " پس از این پسر بهمنی هاس " .. حالا همه ساکت میشویم .. و من ی ِ اوهوم ِ  خفه ایی میپرانم و به زهرا میگویم .. انشالا که هر چی خاک ِ این رفیقه بقای عمر ِ پسرک ِ تو باشه  !!! بعد " او " دستش را میگزارد روی شکم زهرا و میگوید .. اسمش و چی میزاری ؟ .. " سهـراب "

 

بعدتر دستم را میگزارم روی شکمم و رو به مژده ، میگویم ؛  منم میخواااام ...

مژده هم میخندد و میگوید .. منم میخوام ..  با نوک ِ کفشم .. ضربه ایی به قبر ِ رفیق علی میزنم و میگویم .. من نی نی میخواااام .. علــــــــــی .. ولی اول باباشوووو.. ..بعد خودشو .. میشنوی ؟؟؟ مـژی میآید و دست ِ من را میگیرد و میگوید .. من هم با پا بزنمش .. با سر جواب ِ مثبت میدهد .. او هم حالا با نوک ِ کفش .. میکوبد به قبر این بدبخ و میگوید .. منم میخوااااااااام .. هر چی به اگی بدی .. باید به منم بدی ..چون من زنت بودم نه اگی که .. اون خواهر زن بود یادته که ؟؟ .. زری لبهایش را میگزد و میگوید زشته .. مگه اومدین شابدلعظیم .. زشته ... بعدتر میخندیم .. هر سه میخندیم .. بلند و ممتد و دیوانه وار ..

 

ما کم ..که می آوریم میچسبیم به مرده هامان ... میکِشیمشان توی خواب ... به توهم / وابسته گی / حماقت ..یا هر چی . حالا نمیدانم که دقیقن هستند یا نه ... میشنوند یا نه ... حالا سفید / صورتی با خاکستری / یا اصلا کبود ... حالا با بال یا شبیه ِ دود ... ماورا یا توهم - گاهی لازم است که باشند ... مرده هامان هم اصلن نه ... یک چیز های پَر مانندی / مهربان - قدری که بخواهند دوستمان داشته باشند ... یک چیزهایی دور از حقیقت ِ راکد  ِ اینجا (!) ... - که [خدایی] هم نه (!) - ... حوالی ِ همین کمی بالاتر از سر  ِ ما ... آنجایی که نوک انگشت هامان را هرچقدر هم که تیز کنیم دیگر بالاتر نمیرسد ... باید باشند که کمی هوای آن بالا ها را جا به جا کنند ... که ما در عمق ِ تاری..وقتی داریم زمزمه میکنیم ..به حزن ... و نه فریادی ..اشکی / سکوتی حتی , تسکینمان نمیدهد شاید ..- فقط شاید - کمی خوب شدن به ما بیاید .. شاید ....

.. شاید شبیه ِ دست های ِ امنی باشد برامان ؛  که هر شب به خیال ِ داشتنش زار میزنیم

دیروز :  یخ بسته ام
تو بر این جسد
خواهی گریست
اما دیر ..
امروز : بی شک  تو بر این جسد
گریستی که  
سوخت م ...

 


 


 
59
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳  

میدانی ؟ من گاهی خواسته ام بروم از ته دل ! گاهی که خسته میشوم از همه چی . اما نمیشود . بعدترش میبینم که حتی اگر تنهایی ماندن را بلد باشم ... باز هم نمیتوانم ! آخر من باید باشم که مواظب مامانم باشم . آخر مامان من گنجشکی ست ... بلد نیست مواظب خودش باشد . من باید باشم که بخندم براش که او بخندد .
حالا ...
من باید بمانم پیش تو ... من باید بمانم که مواظبت باشم ... آخر تو هم بلد نیستی مواظب خودت باشی ... تو هم گنجشکی هستی زیاد ... تو هم یکی باید باشد که مواظبت باشد ... یکی باید باشد برایت چای بریزد مدام ... که نازت را بکشد ... که بایستد و به حرف های با بغضت گوش بدهد ... یکی باید باشد که راست راست نگاه کردن توی چشم هات را بلد باشد ... یکی باید باشد که گاهی داد بزند حتی سرت و دعوا کند باهات ... یکی باید باشد که معذرت خواستن های آرتیستی را با تو یاد بگیرد ... که گاه گاه شکلات قایم کند لا به لای وسایلت ... یکی باید باشد که همیشه برای تو شکلات بگذارد توی کیفش , حتی اگر هیچ وقت بهت ندهدشان ... یکی باید باشد که از تو نترسد ... که حرف های درشت درشت بهت بزند و تو بخندی ! ...
یکی باید مواظبت باشد که تنها نمانی آن گوشه ی تاریک ... که تو بدانی یکی مواظبت هست ؛ حالا هر چقدر "ریز" ... که تحمل کند بد بودن هات را ... بداخلاقی هات را ... سخت بودن هات را ... حتی بگذارد برود ... بیزار شود از تو ... هر وقت ببیندت بدش بیاید از تو ... اما ... باز هم بداند که تو خوبی ... باز هم شب ها خوابت را ببیند ... یکی باید باشد که بداند تو دلت گنجشکی ست و لوسی زیاد , پشت ِ این همه اخم ... یکی که دستت را بگیرد گاهی توی دست هاش و آرام کردنت را بلد باشد ... یکی که یواشکی برای نفس کشیدن هات بگوید : ... وای ... وای ... وای ..........
من پنج سال را از دست دادم و تو هزار سال انگار پیر تر شده ای ...

 

من میخواهم باشم ... من ماندن را میخواهم ... حتی اگراین همه نباشم ...حتی اگر بلد نباشم... اما سعی کردن را میخواهم ... باید مواظبت باشم من... باید مواظبت باشم ... آخر تو خوبی ... تو خوبی "لعنتـــی" ! ...

تو ... نه فقط خوبی ... که " خوبی " هستی تو ... !
 

 

پیوست ...

 

 

 

 

+ ... حالا که همش خیال ِ ... بذار دستاتو بگیرم ........



 
58
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳  

برمیگردم و نوشته هام را میخوانم . به مزخرفات ِ شبانه ام نگاه میکنم . شب ها نمیدانم چرا کلی چیز یک هو راه میرود توی مغزم ... و باران ... باد ... بوی خاک ... روانی ام میکند ... میبردم به جایی که جای من نباید باشد !
اما حالا و شبیه های حالا ,  اعتراف میکنم که دلم بالا آوردن میخواهد روی خودم ... که کدام "تو" ... کدام "او" ... کدام رفتن / ماندن ... ووووو .... ؟ ! به خودم میگویم چکار داری میکنی دختر ... (؟) ... !
من حتی نمیفهمم که کِی دخترک تند تند اینها را میچیند توی ذهنش ... چطور حتی ! من یادم نمی آید چی می آید میبردش بی خــود ... من نمیفهممش ... نمیفهممش ... و بیشتر میترسم برایش ... برای دخترک ِ کوچولویم ... که بی هــوا هوایی میشود ... !
نه که این ها حرف های نویی باشند . بوده همیشه . توی بیشتر این نوشته ها . پنهان گاهی . حتی اگر هیچ شبیه نباشد . اما بوده . من یاد گرفته ام که چطور میشود کلی "تو" و "او" را چپاند لای نوشته ها ... بی فهمیدن ِ کسی ! من کلی مخاطب بافته ام لا به لای نوشته های بی مخاطبم ... لا به لای واژه های گریزان و در هـــم ...
اما نمیدانم چه شد ... چطور ... این ها خزیدند بیرون ... این قدر پیدا و واقعی ... ! نمیدانم این لعنتی چطور آمد نوشته های مرا هم مال خودش کرد ...
بوده که جاهایی را ساخته باشم برای این حرف ها ؛ دور از اینجا ... که معجونی درست کنم از واقعیت و خیال ... که زهر و خشم و تمنا و دلواپسی را بکشانم توی نوشته های مخاطب دارم ... بوده اند آدم هایی که آن من هایم را دوست تر داشته اند از "من ِ اگنس "    ِ اینجا ! و من نفهمیدم هیچ وقت آنها چه چیز  ِ "زن" ها و "لیدی" ها و "بانو" بودن هایم را توی آن خانه های بی پایا  ؛  واقعی تر دیده اند از " من ّ "   ِ راستکی ِ گاهی گم بودنم ... (؟)
حالا هم ... این روزها ... زیاد خواسته ام که این نوشته ها را بر دارم ببرم جایی دیگر بگنجانم ... بشوم خانوم مهربانی که اینها را دارد با درد مینویسد (!) اما نمیدانم چیست که چیزیست که می آید دخترک ِ کوچولویم را میبرد با خودش جایی شبیه ِ ابرها ... مبهم ... دور ... و جدایش میکند از هر چه بودن ِ دیگر ... ! بعد دخترکم می آید اینها را مینویسد اینجا .
حتی فکر نمیکند که میتواند یک روز اینها را بدهد به تو   ِ نوشته ها که بخواند یا نه ... به این فکر نمیکند که آدم هر کس را نمیتواند بکشاند توی واژه ... که بعضی ها را باید "سکوت" کرد ... که باید "هیس" بود ...
دختر کوچولوی من فقط میداند که دیگر نمیخواهد برود توی آن بلاگ های ناپایدار ... میداند که برمیگردد همینجا باز ... اصرار دارد که اینها را اینجا نگه دارد ... برای "بعدتــر"  ...
و راستش این است که من نمیفهمم ... هیچ کدامشان را ... نه دختــر را ... نه بعدتر را ... ! نمیفهمم .

 

این را میفهمم فقط :

جا مانده است

 چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد .... / حسین پناهی


بهرحال این دخترک ِ من است
و راست ترش این است که من جنگیدن با او را نمیخواهم دیگر (!) ...



 
57
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳  

یک چیزهایی است که مال ِ خود ِ آدم است . مال خود  ِ خود  ِ آدم ... کسی نمیتواند حتی آنها را از آدم بگیرد . مثل خیال ...
خیلی وقت ها حتی آدم میخواهد بگذاردش کنار ؛ نمیشود اما ! یک وقت هایی آدم میخواهد بشکند هر چه خیال را ... فرار کند ... اما باز عصیان میکشد ... گریزی نیست . بعد آدم از این جنگ ِ با خودش خسته میشود . نگاه میکند میبیند خیال اگر آدم را از حقیقت دور میکند ... اگر تن ِ آدم درد میگیرد توی واقعیت هایی که شبیه ِ خیال نبوده اند هیچ ... ؛ اما واقعیت هم هیچ چیز خوبی ندارد توش ... هیچی را نمیسازد ... ! آدم جنگ را میگذارد کنار ... شاید هم کم می آورد . به هر حال تهش این است که فروتر میرود هر بار در مردابی که خیال میسازد ...
خیال شیرین است و اغواگر ... فریب کار ... مثل ِ نگاه های ستاره داری که تو بعد ها هرچه میگردی دنبال سوسو چیزی نمیبینی ... اما بند شده ای دیگر ... نمیبینی و هم چنان فریب ِ ستاره ی نگاه را ؛ یک حقیقت ِ محض می انگاری ... ! کور شده ای و همچنان ستاره را جای جای راهت میبینی ... ! مثل آدمی که مست میکند پشت  ِ مستـــی ...
خیال همینقدر غرقت میکند مبهـــم ...

خیال ِ آدم را کسی نمیتواند بدزد ... بگیرد از آدم . اما میشود که خیال , محض ِ کسی بشود ... کسی بیاید بست بشیند توی لحظه های آدم ... بی درمان ... بی گریـــز ... خیال ِ من محض ِ "تو" ست ... و کسی نمیتواند این را ازم بگیرد ... این تنها چیزیست که دارم ... این اولین "ستاره" ی من است ... و قشنگ ترین ِ همه ی دنیــا ... خیال من تنها چیزی ست خودم ساخته ام ... کسی نمیتواند آن را ازم بدزدد ... کسی نمیتواند "تو"  ِ خیال م را از من بدزدد ... !

یک وقتی خواستم که رها کنم همه چیز را . و فکر کردم درستش این است . فکر میکردم میتوانم . اما نشد . همه چیز دوباره برگشت سرجای اولش . و من انگار افتاده بودم توی یک بازی . ازین بازی هایی که آدم فکر میکند همه چیز قرار است جور  ِ دیگری درست شود ... با رها کردن ... گذشتن ... ! ازین بازی های کثیف که تهوع آورند ... که پر نفرتم بهشان . اینکه آدم فکر میکند اگر چیزی را نداشته باشد میمیرد ... بعد یک هو یک اتفاق هایی می افتد که آدم سعی میکند واقع بین باشد . سعی میکند بزرگ فکر کند ... سعی میکنم فکر کند که بی بعضی چیزها هم میشود زندگی کرد ... کم نیاورد . اما این یک بازی کثیف است . چیزی نیست که دارد آدم را نجات میکند . چیزی ست که نمیگذارد آدم بمیرد ... درد را کش میدهد فقط ... بی بزرگ شدنی حتی همراهش .

بعدتر از حالایم را نمیدانم . حالا اما نمیخواهم فکر کنم که خیالم را بگذارم کنار ... که نبوده انگار هرگز ... که بی خیال ِ او هم میشود زندگی کرد / خوب بود ... ! میدانم که این هم یک بازی است ... من از این بازی های کثیف بیزارم ... میترسم ...
حالا هر چقدر این قصـــه احمقانه و لعنتـــی ... میدانم بی خیال م , "او"  میمیرد ... !

 

 

 


 
← صفحه بعد